...

جعل الله الکعبه البت الحرام قیما للناس و الشهر الحرام الهدی و القید ذلک لتعلموا ان الله یعلم ما فی السموات و ما فی الارض و ان الله بکل شی علیم.

مائده

 

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارزد

رقیبم سرزنش ها کرد کز این به آب رخ برتاب

زهی سجاده ی تقوا که یک ساغر نمی ارزد

چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

چه اسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

تو را ان به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

که شادی جهان گیری غم لشگر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها :

ندارد

صدا حسرت می شود

و حسرت در حصر زندگی کپک می زند

صدا کپک می زند و کلمات تکرار می شوند

انقدر تکرار می شوم که خودم را گم کرده ام

 

 

کسی در را باز نخواهد کرد

هیچ دری رو به فردا باز نیست(فردا دری رو به زندگی باز ندارد)

فردا حسرت کپک زده ایست که صدا می شود توی گوش برادر مرده ام

در را باز کرده ام

صدا قهقه می شود

پتک می شود توی سرم

مغزم را جمع می کنم که گربه های شهر مغزم را تف نکرده باشند

مورچه ها غنیمت نبرندم

لای عاج چرخ ماشین ها جا نمانم

و تکرار نشوم توی خیابان

قهقهه نشوم توی حنجره ی دیگران

 

 

ادم می میرد

فردا از راه می رسد

تصویر کرم ها توی مغز گربه ی مرده یادم هست

ادم کرم می زند

گربه هم کرم می زند

تنها کرم ها هستند که کرم نمی زنند

عکس های دیروز را قاب کرده ام

بر می گردم

خودم را از عکس ها حذف می کنم

دیگران را حفظ می کنم تا کرم نزنند

قبل از فردا

همه را قاب می کنم

فردا که از راه برسی لبخند توی اینه جا مانده است

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها :

 

رسما به قانون «از هر دست بدی از همون دست می گیری» ایمان اوردم.

اما من دومیم.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٩
تگ ها :

چند قدم مانده تا مرگ

درود بر اقای ایکس. این نامه را از پشت میزم برای شما می نویسم. باید به عرضتان برسانم که مقرری شما از این ماه قطع می شود. جیره ی ماهیانه ی شما از این ماه به بعد به دستتان نمی رسد. این تصمیم از جانب هیات مدیره اتخاذ شده است و گمان نکنید که مبنایی شخصی داشته است. به اجماع، همه به مرگ شما رای داده اند. که البته راههای بهتر و سریع تری هم برای عملی کردن این تصمیم وجود دارد اما تنها برای یک رای مخالف است که قرار شد همه چیز را بدست تقدیر بسپاریم تا شاید در طول مدتی که شما جان می کنید، رای دیگری نیز به نفع شما بازگردد، انوقت می توان به دادتان رسید. همان یک رای شاید باعث روزهای سخت شما بشود اما کورسویی است از امید. لطفا اگر تصمیمی جهت تسریع روال مرگ گرفتید در اسرع وقت شورا و هیات مدیره را در جریان بگذارید تا مراحل اداری مراسم خاکسپاری به موقع انجام شود. از انجا که هر تصمیمی در این راستا، در جهت تصمیم نهایی شورا است، این شورا خود را موظف می داند تا تمام هزینه ها را به عهده بگیرد.

امضاء : دبیر شورا

در می زنند. در را باز می کنم. تو پشت در هستی. سلام می کنم. تعارف می کنم بیایی تو. می ایی. در را می بندی. پشتش را هم مثل همیشه چفت می کنی. اشکهام را می بینی که قبل از امدنت صورتم را خیس کرده بود. حالت بهم می خورد. به روی خودت نمی اوری که مرد این همه گریه نمی کند. داد نمی زنی. ترحم می کنی. سیگارم را بی توجه به حضورت در می اورم و اتش می کنم. مردم روسیه به هوای سرد عادت دارند اما شما نه. من از اهالی روسیه ام. با سرما میانه ی خوبی دارم. پنجره ها همه باز است. پالتو را از تنت در نمی اوری. امده ای چیزی بگویی و بروی. از نگاهت می فهمم. نگاهم را برمی گردانم روی چشمهات. _ رای شورا را شنیده ای؟ جواب نمی دهی. اشک توی چشمهات حلقه می کند. _ چرا رای منفی دادی؟ جواب نمی دهی. این چند روز را پیشم بمان. خواهش می کنم. از تنهایی می ترسم. نمی خواهم تنهایی جان بدهم. یا باید رای منفی نمی دادی تا مراسم با شکوه مردن را انجام بدهم و افتخار شهادت داشته باشم یا حالا که رای منفی دادی کنارم بمان. همیشه از تنهایی می ترسیدم. از مردن نمی ترسم. اصلن شورا برای همین طغیان در برابر مرگ بود که چنین حکمی داد. مگر می شود کسی از مرگ نهراسد. داد می زنم. فریاد می کنم. گریه می کنی. سرم را روی پاهات می گذارم و یاد مادرم می افتم وقتی دو ساله بودم. از انوقت تا حالا یادم نیست چنین چیزهایی تکرار شده باشد. اصلن همان وقتها هم زیاد وقت نداشت مادرم. ارام می گیرم روی پاهات. بیدار که می شوم می ترسم. تنهایی می ترساندم. اشکهام را توی چشمهام نگاه می دارم، صدام را توی گلوم. سیگارم روی میز بود. می روم که برش دارم کاغذی نوشته ای انجا زیر پاکت سیگار.

طاقت بیاور. هفت ماه دیگر باید طاقت بیاوری. برای شناسنامه ی بچه به نام پدر احتیاج دارم.

_اقای دبیر؟ خود شما هستید؟

_بفرمائید. شما؟

_ایکس هستم. برای تسریع روند اجرایی کردن حکم تماس گرفته ام.

_ هنوز خیلی زود است می توانید فکر کنید.

_ برای زندگی کردن باید فکر کرد. مرگ پیش بینی نمی شود. خواهشمندم که این اخرین خواسته ام را در اسرع وقت عملی کنید. بچه به نام پدر احتیاج ندارد، اغوش عاشقانه ی مادرش را می خواهد. ادم همیشه التماس اغوش عاشقانه ای را می کند که نیست.

_ این همه اشتیاق شما به مرگ عجیب است. به هر حال خواسته ی شما را در نشست بعدی شورا که سال اینده برگزار می شود، مطرح می کنم.

گوشی قطع می شود. پنجره را می بندم. زیر پتو کز می کنم که هوا سوز عجیبی برداشته.

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها :

واقعیت تنهایی یا تنهایی واقعی/ روایتی سرراست از درد

دروازه های شهر سینه ات

آن عمود استوار

و لحن آبیِ صدات

همه، جایی جامانده که

دریاچه ی قرمز اشکهام

برای همیشه خشکیده است.

 

گرمای شانه هات

روی شقیقه ی ملتهبم

نبض می زند.

در را بزنن

که دروازه های شهر آوار لحظه های بی کسی است.

 

 

فریاد نمی زنم

جمع می شوم توی رحم مادرم

انقدر گریه می کنم که بمیرم

ای کاش مرده بدنیا آمده بودم

 

و ای کاش ...

ای کاش ...

ای کاش ...

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ آبان ،۱۳۸٩
تگ ها :

فیلمنامه

 

سکانس اول/ برداشت اول

چند سال پیش با یکی از همینها اشتباه گرفته شدم. مدام می گفتم که این چیزها به درد نمی خورد. زیادی دل باز کرده بودم، آنقدر که سینه ام یک جذام خانه ی تمام عیار شده بود. همان سالها فروغ گفته بود که این جذامی ها هم مثل ما به زندگی و خرت و پرت هاش توجه می کنند. یکراست با سر افتادم توی ماجرا. همه چیز اشتباهی شروع شد، ساعت و وقت مناسبی نبود. عصر بود شاید. گیر کرده بودم توی ترافیک. قرار بود دیر برسم سر قرار. با نفر قبلی که آمده، رفته بود. من هم که نمی شد دست خالی برگردم. با نفر بعدی که آمد، رفتم. همین دیروز پرسیده بود که بهترین راه برای سریع تر مردن چیست. جوابی نداشتم بدهم آنوقت، حالا اما روی تخت اشک روی گونه هام سر می خورد. به حرفهاش فکر می کنم و زمستان آن سالهای تهران. اشتباهی گرفته شده بودم. لباسهام روی تخت چروک شده بود. دستم را بردم لای موهام، چند تا فیتیله ی سیگار لای موهام بود. مثل همه ی درها اینجا هم در بسته بود. همیشه درها از پشت چفت می شوند تا انگار این همه گناه که می کنی برای کسی روشن نشود. به پنجره نگاه کردم. لباسهام را آهسته پوشیدم و سیگار می کشیدم و به ترافیک فکر می کردم و تویی که با نفر قبلی رفته بودی. یادم افتاد که یک شب فروغ عصبانی بود. داد می زد سر همه، کسی چیزی نمی دانست، اما فروغ به همه فحش می داد. می دانستم برای چیست این کارها. طوری که نفهمید چطوری اما خودم را رساندم پشت سرش، گفتم کسی به اشکهای فروغ پوزخند نزده است.

اپیزود دوم برداشت سه هزار و سیصدم

درست همین چند لحظه ی پیش تمام سرمایه ام را خرج کرده بودم. تمام عمر حواسم بود که اینها برای روز مباداست. مادرم خیلی به این چیزها حساس نبود. همیشه نگران سلامتیِ ما بود و خورد و خوراک. حالا هم که امروز خانه نبود. به نفر بعدی نگاه کردم. می خواستم مثل فروغ داد بزنم. می خواستم فریاد کنم. پشیمان بودم. لذت گناه توی تمام رگهام جریان داشت اما جایی از درونم درد می کرد. زخمی باز شده روی سینه ام. پیراهنم خونی بود. دستم را بردم زیر پیراهنم، آنقدر شکافته بود که انگار حالاست که بمیرم. درد از همین جا روی لذت پخش می شد. دست چرخاندم توی سینه ام. درد را پیدا کردم. نفر بعدی با همان پوزخند تلخ که آنقدر واقعی بود که می شد ریشه اش را توی تمام سلولهاش دید، سیگارها را از روی زمین جمع کرد. زیر سیگاری را آورد بالا. حالا باید درد را می کندم با سیگارهای نیمه تمام می ریختم دور. یاد زمستان آن سال افتادم. همان سالی که برف امده بود توی ظهیرالدوله. انروز خیلی به خودم ایمان داشتم. می دانستم که فروغ خیلی دلش میخواهد به اشکهای مردم بخندد اما این کار را نمی کرد. همه گریه می کردند. همین چند لحظه ی پیش هم برای انروزها گریه می کردم. از همانروزها این سرمایه را خرج نکرده بودم. خیلی ساده از دستم رفت. زیرسیگاری که رفت سبک شده بودم. انگار راحت تر نفس می کشیدم. تمام چیزهااز ذهنم پاک شد. در باز شد. پیراهنم را در آوردم که بشورم اش. مادرم از خون می ترسید. تا چند لحظه ی پیش همه چیز را می دانستم اما حالا انگار اصلن ترافیک نبوده و نفر بعدی اشتباهی با من نیامده بوده است. سیگاری روشن کردم و دلم خواست روزی که همه گریه می کنند، حتما برف بیاید.

سکانس آخر / پائیز

پلکهام سنگین شده بود. احساس خوبی نبود. دستهام تاول زد. تنم را که می خواستم بخوارانم ناخنهام لای پوستم جا می ماند. خیلی ترسیده بودم.  زنگ زدم به دکتر. گفت هنوز وقت هست. باید خودم را می رساندم به آنجا. انگار می دانست که از چی حرف می زنم. در بعد از زیر سیگاری بسته شده بود. پنجره با دیوار قاطی شده بود. کم کم نفسهام هم به شماره افتاد. بدنم ذوب می شد. چشمهام بسته شده بود. ترسیدم که بخوابم اما صدای در که آمد هیچ چیز نفهمیدم تا وقتی که بیدار شدم. همه چیز مثل قبل بود. در باز بود. صدای بچه ها از سالن می آمد. نگاه همه روی تنم سنگینی می کرد. بی که حرفی بزنم رفتم سراغ خودم. موهام ریخته بود. چاق شده بودم. چند سال پیرتر شده بودم. نفر بعدی همه جا دنبالم بود. کسی نمی دیدش اما. صدای فروغ به گوشم خورد که جذامی ها مثل ما زندگی می کنند. لباس پوشیدم و بی کلمه ای گفتن رفتم بیرون. جذامخانه ی دکتر را بسته بودند. پله هاش متروک مانده بود. همه چیز خاک خورده بود. بوی مرگ از دیوارها بلند می شد. از این به بعد دیگر ترافیک هم نمی تواند به کسی جز نفر بعدی ختم شود. همیشه همان پوزخند زهرآلود زیر پلکهای بسته ام هست. یادم هست. افتادم توی ولیعصر، هنوز اینجا می توانم راحت قدم بزنم.

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩
تگ ها :

نمایشگاه اول

برای دیوانه بودن نیازی به هیچ چیز نیست.

 

تابلو اول از سمت راست

مثل همیشه پنجره باز بود. هنوز هم باز است. دکترها چند سال پیش گفته اند سرما که بیاید دردهام شروع می شود اما من به سرما معتادم. ماجرا اما به سیگار نکشیدن توی اتاق می رسد و دودی که زندگی را گرم می کند. سرد که بود، اما جایی از درونم یخ زده که شعله اش را قاجارها خیلی وقت پیش خاموش کرده اند. این تاریخ ایران چیز غریبی است. هر کس آمده روی کار تا دیوارهای قبلی ها را ریخته پائین که همه چیز به اسمش خودش باشد. من هم این وسط بی نصیب نمانده ام. قاجارها کار خودشان را کرده بودند اما مثل اینکه از جای دیگر دستور می گرفتند و آنجا همان جایی است که امروز کنار ما و با ما برای فردا صف بسته و نگاهش که می کنی کاسه اش از ما داغ تر است. پنجره را برای چند لحظه بستم. گمانم سال 1311 بود. دو سال قبل از اینکه فروغ به دنیا بیاید. ادبیات داشت خانه تکانی می شد و از کمد ما شروع کرده بود. انگار این کمد لباسها را که تمییز کنی همه چیز مرتب می شود. اما مساله بیشتر از اینها بیخ داشت و لباسهای قدیمی با عکسهای برهنه ی بی سر روی زمین پخش بود. پنجره را بسته بودم و حالا دستهام گرم تر شده بود و می شد که عکسها را بردارم. مادرم همیشه می گفت به این چیزها دست نزن. اورت، لخت هم که نباشد اعتیاد می اورد. بی خبر از اینکه از همان پاگرد خانه ی قدیمی، یا نه قبل تر، از همان خانه ی شیروانی معتاد شده بودم. خیلی جلوتر از این حرفها بودم و امروز که پنجره بسته است یعنی هنوز کنار جوب آب جان نداده ام. دستم را گذاشتم روی شانه هاش و هق هق گریه کردم که فلانی من می میرم. طبق محاسبات خودم از دست رفته ام. آنوقتها نفهمیدم که با چشمهاش می گفت من قبل از اینها مرده ام. فکر می کردم که درد سرما را نمی فهمد. مرده ها سرد می شوند. روح مثل شوفاژ عمل می کند. آدم را گرم نگاه می دارد و حواست نباشد، یکجا که فشار افت کرد یا موتورخانه عیب کرد، سرد می شود همه جا و دیر نیست که آنقدر سرد بشود که بمیری بر عکس همه که می میرند و بعد سرد می شوند. من از بچگی گرم بودم اما. برای این ادعا کلی شاهد دارم. انگار که همان شیخ فلانی شمعی توی سینه ام روشن کرده بود که این قاجارها خاموشش کردند. انگشتهام روی موهای سینه اش بازی می کرد و همیشه از این همه انگشت و دست که دارم بیزار بود. چپ نگاه نکرد اما فهمیدم که مردنم زیاد به دلش نیست. گفتم کسی هیزم ریخته پای این شعله رفیق. کسی دست کرده توی سینه ام، کارش از موی نداشته و کمر باریک و استادی حضرت پدر ما گذشته، دارم جانبازی میکنم جلوی رویش. کسی اما برای این کارها حق حساب یا دستمزد جانبازی نمی دهد. در راه خدا رفته ام و وقتی پنجره را بستم هنوز خیلی دود توی اتاق بود، انگار کنی که روح شمس با بوی کباب زهرا قاطی شده بود و گوشم پر از صدا بود که من نی بودم و صدا در رگهام جریان داشت. گفتی برای دوست داشتن کمی دیر شده است، ادبیات امروز ایران سوژه های عاشقانه را جدی نمی گیرد. بعد از فروغ عشق مرده است، سرمای فروغ به جان ما هم افتاده و این دستها با پنجره بستن یا چشم بستن گرم نمی شود. دلم به همان آتش خوش بود و بادی که در شبستان کوران می کرد و دریغی که این روزها می خورم. دکترها حرفهای بدی می زنند: سرما که بیاید می میری.

تابلو دوم از بالا سمت راست

همه ی این تابلو ها با هم چند؟

_ برای شما هزار دفعه مجانی است.

این جمله را به هر کسی که بگوئید، چه نویسنده ای فراری باشید، چه بازیگر نقش نویسنده ی فراری، چه دوست چند ساله، چه عاشقی دلباخته و مجنون به معنای اسطوره ایش، وقت تجاوز تنها می مانید و جز اشکهای حقارت چیزی نمی ماند که بعد یکی بیاید و بفهمد که گریه نکنی می میری. زندان جایی برای گریه کردن ندارد و باید فرار کنی و بیایی جایی که گریه هم دیگر کار به جایی نمی برد.  آنوقت اگر کسی هم پیدا شد که راز این شمع سوخته را می دانست زورش به این قاجارها و ریشه هایش نمی رسد.

تابلو سوم روبرو روی ترک وسط دیوار

دیوانگی برای خودش قانونی دارد. خیلی سال است که اساسنامه اش را نوشته اند. طبق اساسنامه من دیوانه ام اما به رای خودم بیشتر از هر کس دیگری به روح اعتقاد دارم و اصولن همین اعتقاد را شما مالیخولی می دانید و به اسم توهم چند نوبت شک برق تجویز می کنید که اصلن قبول نمی کنم. تمام روزهام را به همین روال سپری می کنم تا آنقدر سرد شود که بمیرم. یکی از آرزوهای بچگیم سرمای مسکو بوده است که طبق اساسنامه همین دلیلی است برای مازوخیسم یا حتی خودمرگیِ زودرس. طبق اساسنامه ی دانشمندان زندگی نمی کنم. جواهر هم بیاوری برقصانی جلوم قبول نمی کنم که این چیزها با منطق دیوانگی جور در نمی آید. خلاصه خیلی پیشتر از اینها باید می مردم، حالا اما گرفتار درد مردن شده ام. از زانوهام شروع می شود تا توی سرم تیر می کشد و دکترها گفته اند که وقتی سرما بیاید می میرم.

تابلو اول سمت چپ

زیاد خودتان را به زندگی مشغول نکنید.

تعلق خاطر پیدا نکنید.

نقاشی نکنید.

عیاشی نکنید.

تازه فهمیدم که کرمی توی خاک نیست، آدم خودش کرم می زند.

تابلو کنار تابلو اول سمت چپ

طوری زندگی کنید که انگار همین فردا می میرید./ اما برای آینده طوری برنامه بریزید که انگار هزار سال عمر می کنید. ( نقل به مضمون از علی که مرد بود)

تابلو پشت سر

گوشی را برداشته بودم. صدام آنقدر مردانه بود که نمی شد بگویم من نیستم، من هرزه ی همیشگی نیستم. هالیود هم که ببری ام از من چیزی در نمی آید. این نقش کار من نیست. نقش مردهای واقعی را که نمی توانم بازی کنم. از جایی که باید مرد باشم مرد نیستم. صدام خیلی روح دارد و این به درد کارگردان نمی خورد. گوشی را قطع کردم و یکراست رفتم تا برایش نامه بنویسم که این کار من نیست. باید خودت را برسانی. توی آینه نگاه کردم چیزی نمی دیدم. ترسیدم که سینما چقدر پیشرفت کرده است، همه چیز پیداست جز من. رفتم بازی کنم اما گوشی را گذاشته بودم و حالا داشتم می نوشتم که زود باید بیاید. دوربین توی آینه رفت اما من نبودم. کسی داد زد کات. همیشه این کاتها با صدای تلفن به زندگی آدم می خورد. آینه عوض شد اما باز هم کات. اینبار من کارم را بلد بودم اما کسی باور نمی کرد که من هستم. کسی دیگری در کار نبود.

تابلو آخر سمت خودم

به عواقب حرفهایی که می زنم فکر نمی کنم. اگر چیز بدی بود که نمی گفتم. همه چیز را به تصویر می کشم توی تابلوهام. وقتی از در وارد می شوید درها را ببندید که سرما بیشتر از این به جانم نرود.

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٩
تگ ها :

نامه های دایی احمد



امروز برای اولین بار دلم خواست که دیکتاتور می بودم. اونوقت هی دوره نمی افتادم که آقا مسعود، قربون چشات برم فدای صدات بشم دلمون گرفته، دلمون به همین نامه ها خوشه، یا راس راس نمی رفتم به یه کله گنده ی بیربط خارجی بگم ممنون بخاطر این همه فضلی که تو مقالتون موج می زد یا از همه بدتر مجبور نبودم یه آدم مریض عینکی که مشکل جنسی داره رو تحمل کنم واسه یه لقمه نون حلال که از اول بچگی فقط نون حلال بخوردمون دادن و کسی نبود بگه ای آقا گور بابای نون حلال گور بابای ادب و فرهنگ گور بابای آبرو و صورت با سیلی سرخ شده. اصلن شاید الان برا خودم یه دیکتاتور حسابی بودم تا می دادم همه ی روزنامه های جهان به زور منو تیتر اول کنند بعد هر چی به مغز نداشتم می رسید می گفتم و هار هار به ریش این یارو عینکیِ می خندیدم و می دادم از یه جای خیلی نافرم و غیر معمول دارش بزنن.
این همه اصرار به فرهنگی بودن آخه مگه معنا هم داره؟ بابا بریم از این خارجیا پولی چیزی بگیریم بعد ادای فرهنگ و ادب در بیاریم لااقل کرایه تاکسیمون که در میاد اما دم خودم گرم بخاطر این همه رویی که دارم و از رو نمی رم. بالاخره تولد سید هست و ما هم که بچه های اصلاحات و تا دلت بخواد پرو. چند نفر یادشونو اونروز که یکی می گفت: استاده ام چو شمع مترسان ز اتشم.
پس بالاخره حق می دم به خودم که کم نیارم. اما وای به حالتون اگه این صندلیا که پشتش نشستید برسه دستم یه روز. اونوقت خیلی بد می شه. چون من در و باز می کنم می گم همه بیان تو. هر کی گرفت بهتر زد صندلی مال اون. گر تو بهتر می زنی بستان بزنش می کنم و اگه به ما هم چیزی نرسید خوب ما که عادت داریم می ریم می شینیم با سیلی صورتمونو سرخ نگه داریم مبادا مردم حرف در بیارن.
اما بازم دم شما گرم که می گید این حرفا همش مزخرفه. حالشو می برید و یه دل سیر هم به ریش ما می خندید. حرف مردمم که انشاا... نشنیده بگیرید و چیزی هم اگه بود همش جنون مقطعی بوده، رفع می شه با دعای شما. فقط جون اون که قبولش دارید برای آدمای دیونه حرف در نیارید بذارید به دیونگی خودشون بمیرن.

 

ارادتمند شما دایی احمد

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها :

 

چیزی کنار تخته سنگ جامانده

و من به یاد سنگ معتادم

چیزی کنار سنگ انتظار می کشد

و من به انتظار معتادم

چیزی در انتظار یاد  سنگ شده

و من به من معتادم

 

٢

کمی باران کرایه کنید

تا بوی سیگار از سینه ام شسته شود

مرده شورها جنازه های بد بو را درست آب نمی زنند

 

٣

انقدر بو برداشته ام که کرم می زنم

چیزی نمانده تا حل شوم توی خودم

و از من تنها ١٨۶ سانت کرم با نود کیلو گوشت گندیده باقی خواهد ماند

مرگ زشت ترین چیز دنیاست

من زنده زنده زشت ترین چیز دنیا شده ام

 

۴

برای مردم دنیا حرفی ندارم

انقدر حرف شنیده ام که پرم

خالی بازی می کنم تا مچم برای کسی باز نشود

ساده تر از این نمی شود مرگ را زیست که منم

 

 

 

از دست نوشته های اتفاقی

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها :

فصلی دیگر

بهار فصل دیگری است

من با بهار خاطرات زیادی دارم

و برای پائیز سوغات از یاد تو می برم

که در امتداد هستی من

بهار نامتناهیِ بی کرانِ مفهوم مطلق است

 

 

ایران سرد نمی شود

و در هیچ جای تاریخ

خاطرات من از ایران یخ نمی بندد

ایران را برای باد به ارث می گذارم 

تا بهار که می آید

حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشیم

برای فردا که روشن است 

 

تنم را به دستان تو می سپارم

به دستهای مادرانه مهربان تو

به انهدام جسم در حلول دوباره ی حیات

به خاک گرم بهار ایران

 

 

 

از دستنوشته های بین راهی   

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها :

مثل دیوارهای خانه ی بچگیم نم برداشته ام

این راه را که تا دریا رفته ام

پر از نشانی تابستان بوده است.

 

از دست نوشته ها

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها :

 

http://ni-ma.blogfa.com/

تی ی مور تی ی مور!

آواز گوزن را می شنوی

آواز آن خراب گرسنه

آن خرابه                           آن دستک نقره یی

آن گوشت                        دانه های متبلور نمک

                                                                     نمک از چهار طرف

                                                                    نمک از همه ی ابعاد

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

 

تيهوي من

آهوي من

 هي هاي هوي من

سلام

 

 

به قاب تو معتادم

به نق آب تو

به عكس خيس خودم روي ديوار سفيد

به جريان شهواني زهر سينه به سينه ي خون

به مال مني

به ربط به بين خطوط جاري در هزيان

 

 

 

با باليدن به بالِ قناري زير پا

توي فرش پرواز مي كنم

وزن ميانه را به كسي نمي سپارم اما سنگين مي شوم با اين همه بار

به خدا مي سپارمش

خدا را به او

تمام دنيا را به او مي سپارم تا آزاد بميرم

 

 

 

چه را به سيخ از كباب مي كشي؟ كه را. پائين تر از شكم چه را به آب مي دهي؟ چرا؟ در واز مي كني به اثبات دروازه نيست. هيچ كاره نيستي لاي اين همه كارِ نكرده. خودِ فعلي، فاعل از تو وام مي گيرد براي نمازي كه با يك دست احرام مي بندد. سلام غروبي لاي پتو، قنوت اعشايي. مرا به مهماني آفتاب چه حاجت است كه پاي پيك شما را امضا كرده ام. به هيچ جاي ديگر از اينجا دورتر نمي روم.

بردار قطبي از نگاه كه رسم مي شود تا ضمير ساكت خورشيد.كسي به انتظار شب در استوا نشسته زير ابري بكر از باران خورده، دست به دست سائيده مي شود تا كناره ي درياي شمال. بر دار قطبي يخ مي زند جنازه ي كسي كه به انتظار مرگ ايستاده تمام راه را.

مصلوب، از نگاه بي گناه كسي مرگ خنده مي گيرد كه تازگي ها مادر شده .

 

 

قالَت اني يَكون لي غلمٌ و لَم يَمسِسني بَشرٌ و لَم اك بَغياَ*

* سوره مريم/ ۲۰ ‌

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥

 

«نوشتن عادت خوبی نیست، عادت می کنی، به هر قیمتی که شده می نویسی. مثل خونی که به مغز مرده نمی رسد، کلمه ای به ذهنت خطور نمی کند. کویرِ سردی که ریگ هم ندارد.»

 

او

 

شب درست مطابق با تقویم طلوع کرده بود وقتی این جملات از مقابل چشمانش می گذشت. هنوز توی هر متنی دنبال روایت می گشت، پا از خطی که توی مغزش راست ترسیم شده بود بیرون نمی گذاشت. مسخ نوشته هایی بود که آدمها نقش کرمهای توی مغز مرده ها را بازی می کنند.

 

 

من

 

«برای زنده بودن نفس کشیدن کافی است.» یادم نیست کی یا کجا یا از کی این جمله را شنیده بودم. اما دلیل خوبی بود برای نفس کشیدن. تمام تمرکز خودم را جمع کرده ام تا زنده باشم که نفس بکشم. جمله ها را همیشه می توان از آخر به اول تفسیر کرد. نیازی ندارم که در خط مستقیم حرکت کنم. به هیچ نیرویی هم برای حرکت نیاز نیست. تمام قوانین حرکت را برای خودم برعکس تفسیر می کنم. نیرویی به من وارد نکنید تا چهار نعل چهار سال را در عرض یک سال طی کنم. برای زندگی به هیچ چیز نیاز ندارم.

 

 

؟

ما کلمه ایست که برازنده ی ما نیست. در مرکز طوفان ایستاده ایم خلاء را احساس می کنیم اما من به جریانِ زندگی توی رگهایم احتیاج دارم و تو بدون رگ هم زنده می مانی. من ضمیر مفرد من نیست که ضمیر اشاره به من با ما تعریف می شود، هیچ کدام از ما قابل احترام نیست اما تفکیک ما از همدیگر کاری نشدنی است. همه جا سکوت می کنیم تا جلب توجه نکنیم، تا با انعکاس صدا، چهار نفر روی هم حرف نزده باشند.

 

 

 

« وقتی به چیزی عادت کرده باشی، ...   

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥

 

وامانده ام!     پای پایان شعری که دارم می نویسم

تنها بگو دوستت دارم و بمیر!

این روزها      ستاره یعنی آخرین زنی که می آید!

 

 

 

 

http://www.poetrymag.info/revue/ebook/parisdarrenault/parisdarrenault.html

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥

← صفحه بعد