عفيف.
عفيف!
عفيف؟
مادرت را به ياد داري
وقتي در امتداد اسطوره اي مقدس اعجاز مي كزد
وقتي نگاه مي كرد به شاخه هاي هوس ناك
وقتي كه مهريه اش را خون پدر كردند
وقتي كه سنگ بر صورتش مي خورد؟
اما
نگاه كن دست سرد كدام پدر
بر استخوانهاي پوسيده ي مريم كشيده مي شود.
یادم نبود به خدا نمی شود دروغ گفت. سنگ قبرم را سیاه بگذارید با اسم و تاریخ های همیشگی. آه، چقدر دلم می خواست هویتم را با تو قسمت کنم وقتی کرمها مهمانی شام آخر دارند یادت نیست: قلمو را بردار، شام آخر را بکش هاي هزار باره ي من ؟ یادت نیست. امروز خوب نگاه کن قابی سیاه با منوی معرفی غذا و جمع مهمانهای گرداگرد من. حالا نشسته ای گریه می کنی دلت می خواهد منوی سیاه را برداری و به هزار بهانه لیست غذا را تغییر دهی.
من از سمساری ها خوشم می آید
چرا که جسم فسیل شده تو را به یادم می آورد.
زن سرخ پوست پشت ویترین، لخت. لختش قشنگ تربود اگر می گذاشتنش روی طاقچه تا لمسش کنیم. چقدر قوس کمرش شبیه همان شبی شده بود که تو سیخ ایستاده بودی و لخت. چشمانت را بسته بودی . اما تو هیچگاه سرخ نبودی جز وقتی که خجالت می کشیدی از روشنایی و بعد، تازه لامپ را خاموش می کردی. سرخ نه. سیاه چرا اما سرخ نه. شاید این زن هم وقت نکرده که لامپ را خاموش کند و در همان لحظه از شدت خجالت خشک مانده و حالا هم که اینجا زیر نور ایستاده. با این تفاوت که دیگر نمی تواند لامپ ها را خاموش کند. باید تا عبد سرخ بماند. چقدر خال روی بازویش به چشم می آید. درست مثل همان خال سیاهی که روی بازوی! کدام یک بود؟ راست یا چپ؟ یادم نیست. اما نه، وقتی که همان شب که خواسته بودی که با من باشی دست راستم را روی بازویت گذاشتم ! همان وقت بود که تازه زیره نور چراغ خاموش فهمیدم که این خال روی بازویت سبز شده. خال روی بازویت چپت بود چون وقتی جلو آینه می ایستی دست چپت را راست می بینی و راست را چپ . آن شب هم که تو درست روبروی من بودی، اما هیچکدام از ما نایستاده بودیم . پس شاید این قانون اینه و برعکس شدن تنها در حالت ایستاده جواب گو باشد اما نه درست همان شب برای یک لحظه که یادم نیست چقدر طول کشید، برای یک لحظه در آن همه تاریکی خودم را در چشمانت دیدم.
خال روی بازوی چپت بود. خال این زن سرخ پوست هم چقدر شبیه همان خال روی بازوی چپ تو است که روی بازوی چپش سبز شده. هر چقدر بیشتر نگاه می کنم بیشتر دلم می خواهد که ای کاش تو هم اینجا بودی و خودت را لخت می دیدی. اما بعد از همان شب که اولین بار بود که می خواستی در خانه من توی اتاقم روی تختم و بدون هیچ نوری کنارم بخوابی، دیگر ندیدمت. بعد از آن شب نه. درست همان شب بود که دیگر ندیدمت. وقتیکه چراغ را خاموش کردی دیگر سرخی تنت را ندیدم و بعد از اینکه خودم را در چشمانت دیدم دیگر احساست نکردم. حتی یادت رفته بود که لباسهایت را بپوشی. درست وقتی که می خواستم بیشتر زن سرخ پوست را نگاه کنم نگاهم به نگاه خیره اش گره خورد. همان چیزی را دیدم که آن شب توی چشمان تو دیدم. وقتی که به خودم آمدم در کوتاهترین زمان خودم را به خانه رساندم و لباسهایت را برایت آوردم.
سالهایت که سوراخهای گوش خود را با موم مسدود نموده ایم و آن وقت گمان می کنیم که چیزی برای شنیدن نیست.
«مارتین بوبر»
شمایل تو انعکاس آب بود در بی آبی شیارهای وجودم و آسمان خشکید وقتی در یا مقلب القلوب تو سیب می شدم در آب. درست در آخرین سین این سینی که سفره بود جا ماندم. یادم نبود که تو هم تخم مرغ رنگ شده دوست داشتی. وقتی داشتم که سیاه می شدم، مادر! چشمانم سفید نقاشی شد و تو در حسرت ماندی که آبی را ربودند از چشمان سفید یخ زده ام. یادم نمی رود که آن سال به جای سکه دلم می خواست سیخ ضرب کنیم روی سفره و به جای سرکه عسل. اما امسال تن دادم به تمام سین های تکه تکه شده در این سالیان بی حجاب. به یاد داری آن سال عید که درد می کشیدی و سال بعد سفره را کمی بزرگتر انداختی؟ همان سال بود که می خواستم داد را داد کنم از این همه بیداد که چرا بابا آب داد. امسال تکان نخوردم در آب، اصلا یادم نبود که باید تکان خورد در آب. مانده بودم که چگونه یا محول الحول و الاحوال را تحویل کنم که شما، یا مدبر شما این کار را کرد. درست مثل همیشه. درست مثل همیشه.
