سال نو احيانا مبارک

از چنگ منش اختر بد مهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

 

 

می پاشم از لای دستانت بیرون حالا که بهار زاده می شوی دوباره. تاریخ تکرار می شود، ارابه های زمان لای گوشت ما جا مانده و درد از ندیدن تو که تکرار می شوی، از بالا تا پائین سر می خوری و نگاه نمی کنم که بار دیگر به دوش می کشمت از این بالا تا نگاه دوباره از .... زنجیر بسته مانده ام لای دیوارهای سنگی که تکرار هر روزِ عذابِ از سینه ام بیرون می برندت و فردا دوباره می رویی که عادت تکرار ترک نشود. ظهور می کنی زمانی که من نیستم تا دوباره از لای دستانت چکه کنم.

 

 

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤


 

 

بالا می آورم خودم را روی موهایت

دیگر دریا هم خیست نمی کند

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤


 

سی-گاری به قصد قاف دوستت دارم کشيده ام

و از دی-وارونه بالا می روم

 

امروز خيس آب سفيدی چشمهايم قاطی با خيس تو

و فردا خونم مباح

دستانت من  و تو تمام حجم من توی گريه می کند

دهان سوز می شوی از بس نخورده ام

توی خيال سر می خورم

 

هان دهان طعم تو را می سرايد از خالی که:

ـ کنار تو حجم کلاغ می کشم توی لاک ـ پشت

ـ من اما سی گار دوستت دارم می کشم هنوز.

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤


 

این همه در توی رحمی که ندارم؟

با پا می آیی

دهان ارتجاع ندارد عزیزم.

 

 

حالا که قدم زده می شود در راهی که نباید، حالا که کهربا می شوی با کاهی که نباید، حالا که راهی می شوی از راهی که نباید، سیاه چرا؟

_سفید؟

اصلا رنگ نزن که کودکی ام تازه می شود توی رنگها. انعکاس صدا توی چشمهایت که حالا دیده ام چقدر قشنگ می پیچد از نه من نمی بینمت. خدا و هیچ که نبود از امید به دیدار، از دید تا دار، از دار تا نه دید؟

 

 

 

 

مادر نبوده ای که بنوشمت.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤


 

 

 دستی که گلو سوز می شد از توی تاریکی بند ناف می گرفت که بمیرم. دروازه ی رحم باز می شد  و این نگو که می ترسم دوباره. صدای سکوت می دهی پسرم. داد بزن از سفیدی توی دانه تا انار که دربسته  مانده ای روی چهره ی توی تاریکی سرخ. انگشت تیز می کردی که باز کنی، جا کنی و چشمانم که حالا کور. زانو در بقل با دستانی که هنوز آدم نیست چشم بسته کور شدم نگاه نکرده دخول کردی ای غریب، چراغ برای همین وقت هاست. حالا خفه می شوم از دراز توی گلویم که جا نبود چرا؟ اما نگاه کن چقدر بوی خاک می دهی خیس که من هم گلم. حالا گلم با این همه آب که باغبانی کردی.  

 

 

کعبه  اقبال این حلقه ست و بس

کعبه ی امید را ویران مکن

این طناب خیمه را بر هم مزن

 خیمه تست آخر ای سلطان مکن*

 

 

* کلیات شمس/ فروزانفر

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤