تيهوي من
آهوي من
هي هاي هوي من
سلام
به قاب تو معتادم
به نق آب تو
به عكس خيس خودم روي ديوار سفيد
به جريان شهواني زهر سينه به سينه ي خون
به مال مني
به ربط به بين خطوط جاري در هزيان
با باليدن به بالِ قناري زير پا
توي فرش پرواز مي كنم
وزن ميانه را به كسي نمي سپارم اما سنگين مي شوم با اين همه بار
به خدا مي سپارمش
خدا را به او
تمام دنيا را به او مي سپارم تا آزاد بميرم
چه را به سيخ از كباب مي كشي؟ كه را. پائين تر از شكم چه را به آب مي دهي؟ چرا؟ در واز مي كني به اثبات دروازه نيست. هيچ كاره نيستي لاي اين همه كارِ نكرده. خودِ فعلي، فاعل از تو وام مي گيرد براي نمازي كه با يك دست احرام مي بندد. سلام غروبي لاي پتو، قنوت اعشايي. مرا به مهماني آفتاب چه حاجت است كه پاي پيك شما را امضا كرده ام. به هيچ جاي ديگر از اينجا دورتر نمي روم.
بردار قطبي از نگاه كه رسم مي شود تا ضمير ساكت خورشيد.كسي به انتظار شب در استوا نشسته زير ابري بكر از باران خورده، دست به دست سائيده مي شود تا كناره ي درياي شمال. بر دار قطبي يخ مي زند جنازه ي كسي كه به انتظار مرگ ايستاده تمام راه را.
مصلوب، از نگاه بي گناه كسي مرگ خنده مي گيرد كه تازگي ها مادر شده .
قالَت اني يَكون لي غلمٌ و لَم يَمسِسني بَشرٌ و لَم اك بَغياَ*
* سوره مريم/ ۲۰
