سرخیِ غروبی در دامنه ی بی دامن بازوهایم

خورشیدی که می تابی

می سوزم

آب می شوی

به نیم کره ی تاریکت پناه می برم

 

 

استعاره ی منشوری از نگاه

قطب شمالی که

 ردیفِ یخچالیِ پوشیده با دشتِ لاله های سرخ

قطب جنوب شما هم استوای مرطوبِ علف

تمام دنیا را گشته ام

از پا- ریس تا کوچه های تنگ دست-گردیِ تهران

به جز صدای مجهولِ زنی سیاه مو

به جز انعکاس خودم توی ویترین های روشن

به جز تمام مردم دنیا

چیزی ندیدم

 

 

اما تو مقصود منی

قصدی که هستی

اصلا هستی که هستم

مومیایی زخمی که می مکم ات

 

 

مضمونِ عاشقانه هاي مني

شعري

وزن صداي شاعري توي حنجره

 کتابِ مقدسي که من نوشتم

 شيطانِ ايه هاي بي اسمي

 بندِ دامی به پای استدلالِ چوبی

شرحِ صدرِ شرحه شرحه ای

بهانه ی عاشقانه مردنی

معنای مرگی مضمن.

 

نقش آینه برای طوطی بازی می کنی

 به جز قفس من اما

 به میدان شهر آویختی!!

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥

 

با پهلوی او بستر خوانا می ماند

به پهلوی او تا می غلتد

سطری نا خوانا جاری می گردد*

 

 

 

 

یازده بار سیزده را تکرار کردی

توی عکسی که الگوی فرش کاشان است

                                                     آهو

پریشان گیسو،

                     سمند مو  

 آشفته لب، بر شاخه های بیدی که رنگ کرده ای

دریغِ آفتابی، دست توی دست باد

صافی ِ قلبی روی دریچه ای پر از غبار

حالا

ریش ریش می شوم وقتی کناره می زنی با دار

                     وقتی

                            قرینه می سازی از من توی چشم دیگرت هنوز

 

 

 

ترکی بتاز روی مشقی که رج به رج تا حاشیه

                                                          آهوی دشتی رام می شود

وقتی پرت می شوی از حواس

بند پاره می شوم روی گرهِ چشمانم

گل

     مژه می کنی

                     جا می مانی

خط چندم شانه روی چشم می کوبی؟

 

 

 

میدانِ چندم تیر آویزانم کردی؟

لای این همه چشم و یال گم شدم

به میخ کشیدی ام تا به چشم بیایم

اما من به پای تو چشم دارم هنوز

هنوز بکرم از پاهایت

 

 

 

با انضمام دست و چاقو و تمامت تو

شیخ نشینِ کاخ های شبانه شدم

ای کاش

روی خاک درازم می کردی

با کفش روی سینه ام تاریخ می ساختی

آتش سیگارت را روی لبانم می تکیدی

با غریبه می خوابیدی

                             حتی

اما اجازه می دادی تا ببینمت

*یداله رویایی/ لبریخته ها

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥

 

اي شعر !

پس كي مي توانم

خشونت واژهايت را

بشدت ببارم ؟

 

 

1

جا می ماندن.

 دُم تا بالای سر تا میلِ جاماندن روی انحنای هندسیِ جاذبه.

 نیشتری آماسیده،

زخمی دولایه،

 سی-آه زخمی زیر سنگ خوابیده

در التماس شبانه ی افتاب به شرق.

بانوی من

چله سالی، پوشیده با سیاهی شب 

 در بستر نگاه مرده ام بخواب

سنگ از سینه از سرما از نامی که برایم نمانده

بردار

ریشه های خشکیده را بازو  بزن.

 

 

2

در این حراج سینه ها و ساق های از تیغ برداشته

هنوز هم مالک آن تکه زمینم

قرار دادی با مُهر لب و رگ گردن بسته

هنوز جوهر امضای لبانم روی گردنت

نم برمی دارد

 

 

3

شب های های تو زیر پای دستانی از تن بریده 

نگاهی آویزان به سکان تخت تخواب

عق می زنی روی پرهای قو

پیچانده می شوی به خودت زیر امواج شبانه ی کلمات

خیس می شوی، عق می زنی

خودت را روی چشمی بالا می آوری که قاب عکس تو آویز دارد

 

 

4

مست نمی کنم وقتی

خزر شراب هم  بنوشم  

بدون پلک هات بسته توی خواب.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥

 

«این در آن حیران که او از چیست خوش

و ان در اين خیره که حیرت چیستش» مثنوی

 

با دیگری بزرگ شدن. دیگریِ بزرگ شدن. بزرگ برای دیگری شدن. کنارِ دیگری خوابیدن، دور از دیگری که نیست. مداد روی لاله یِ گوشواره ی قرمز، خورده می شود بدون حتی یک صدا.

مردن برای دلیلی که وقت می گذرانیم، بازی شدن، مهره بودن، دیگریِ دیگر بودن برای تفریحِ دیگری، حتی.

تکی که زیر دو سوخت می شود دست آخر و نیش زهر خندی تلخ روبروی آینه ای که خالی نبود از خوشحالی، نمی شکست که با اشاره ی انگشت خیس می شد.

متراژ خیابانهای طویل، بی متر راه رفتن برای نگاهی که پر-واز می کند بی پر. دنبال سایه دویدن، پریدن از روی خود.

 

« شما هنوز آن صحنه ی ارواح را به ما بدهکارید.

امپراطور می خواهدش. باید دست به کار شوید.» فاوست/ گوته

 

سنخیت مردگان ناشناس با کفِ پاهایی که چشم دارند. حوایی مرده با سنگ قبری سبز، با سنگ در زدن، پستچیِ فاتحه. ترافیک پاهایی تکراری یا زائرانی جدید؟ تمایز قدمگاه یا تفاوت قدم!

 

هَذِهِ جَهَنمُ الَتی کُنتُم تُوعَدون(یس/ آیه 63)

 

 

نفر اول: چرا ساکتی؟

نفر دوم:  نقشی ندارم که بازی کنم.

نفر سوم: (توی مغزش) طعم گیلاس وقتی آلبالو نیست. عروسک خیمه شب بازی که حرف نمی زنه باید بگردونیمش!

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

َلمَرأَةُ عَقرَبٌ حُلوَةُ اللَّسبَةِ.*

نهج البلاغه حکت 58

 

 

انزوای زاویه ی قائمه: سوسک های بال دار، سقف چین دارِ کوتاه، صدای پا.

آمپول: دستی که لخت می شد، عرق ترس خالی می کرد توی سوراخی که سخت پیدا می شد.

بوسیدن: لب طعم سکنجبین، کاهوی بی لب شیرین، ممممممممممممممممم / انزال زندگی روی لب.

 

 

ذَکَر راست می کنم پشت پاشنه هایت

که مردِ تو منم

کلید دار زیر زمینی که مح-بوسم نمی کنی؟

ناخدا می شوم روی مد موهایت بی باد

 موج به موج تا سخره های ساحلی

که خرد می شوم

شنا می کنم تا بین النهرین

عصی می زنم به فرمان خدا،

 شکافته می شوی که این عصی معجزه می کند.

_ آزادی آنسوی رود در انتظار شماست.!

سجده می کنم

 زانو بقل می زنم

 از ناف می مکم

نفس نمی کشم تا کف دستت را روی پشتم سرخ نکنی.

 

 

 

 

برای خودم:

 

قابله ای کرایه می کنم که درد نکشم

دایه ای می خرم که دزد نشوم

نوه ای می کشم از تو بیرون که یک راست پدربزرگ باشم

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

پیر مرد با اندامی جوان بی هیچ نشانی از هفتاد و چهار سال پیش ناخن می جوید و زبانش نثر جدیدی برای لیسیدن پیدا کرده بود. جوهر مدادش هنوز به خیال پاریسی که نرفته بود روی دستش می خشکید.

آویز قاب عکسی که روی سر راه می رفت نگاه متفاوتی به او داده بود که جای زبان حالا مدادی  گذاشته بود که با لیسیدن رنگ بهتری می گیرد این جوهرِ مشغول در فاضلابهای تهران. موهای توی عکس شانه می خورد با باد، شسته می شود با باران، دوده می گیرد از سیگار، نامه می نویسد با ... !!

_ورقی نداشتم که قلم بازی کنم. روی چرک نویس که چیزی نمی نویسند.

تهران روی میز تحریرش پهن شده با میلیونها چرک نویس حتی قشنگ که شیوخ تمام قبایل جهان شاعر می شوند برای یکبار قلم زدن. اما خود کار او تنها روی تهران قدم می زند، بین چنارهای پوشیده شده با شلوار.

از زندگی نامه ی خود نوشته اش هم زندگی دیگران را باید خواند.

_ از بس مثل بقیه بودن کار آسانی است.

دود سیگارم حتی وقتی که فیلترش سفید هم باشد سنگین است از این همه تاریخ که روی دوشم می کشم از هفتاد و چهار سال پیش تا حالا که تمام دنیا را گشته ام، قمار کردم با خون معشوقه ی پدر بزرگ، عاشق بودم در ساحل دریاچه ی خشکیده، مست بودم زیر دستهای خیس از گریه، شعر گفتم با کلمات تکراری، مردم با تیغی که از خون می ترسید، عکس بودم روبروی آینه از سر تا پا زرد.

اما مدادم را با تراش هیچ کس نتراشیدم. حتی شما دوست عزیز.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

كامنت:

الف: جقِ بعد از متن.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

 

دامن نیالوده ات را دست به دست بالا می کشیدند آتنه* تا روی تپه،  زنده  زنده به میخ نرینگی خونت را بریزند. پوسیدون* نیز ایستاده تا همه در بی نهایت خیره شوند و کسی برای نجات بکارتت قدم از قدم برندارد.

 به فرمان زئوس ارابه ها تاختیم آتنه، اما دیر به بالینت رسیدم، زمانی که دیگر خواهرمان آرتمیس* روی نگاه کردن به چهره ات را نداشت. هادس* جلاد نیز زمین را به پای اسبانمان تیز می کرد و  زمان را می کشت و دشت را کوهستان. دیر رسیدیم آتنه، دیر.

 بهار بود و دریا خروشان و زمین مست و سبز و مردمان بی تفاوت به پایکوبی جشن دیونوسوس* مشغول. هیچ کس حتی کلاغ های سیاه هم صدای خرد شدن استخوانهایت را نشنیدند آتنه، زمانی که فریاد می کشیدی، زجه می زدی و طلب کمک می کردی. پان* نی می نواخت اما اینبار بلند تر از هر بار دیگر، چونان بلند که گوسفندان نیز می رمیدند و مردمان در این اندیشه که در این سال نیکو، جشن به کام مالها هم خوش آمده است. وقتی به بالینت رسیدیم آتنه، تیغ طلب می کردی که روی دیدن مادرمان آفرودیت* را نداشتی و چه بد هنگام من نقش پرومته را بازی کردم.

 حالا روزی یکبار نفس می کشم آتنه، روزی یکبار می میرم و روزی یکبار برایت فاتحه می خوانم. از این عذاب رنج آور تر که زیر پای بسته ام خفته باشی؟

 

 

 

 

*دختر زئوس که به بکارت خود می بالید

* برادر زئوس خدای دریاها و آب ها

* الهه ی عفت

*برادر زئوس خدای زمین و اعماق زمین

*جشنی که در بهار برای خدای شراب و مستی بر پا می شد

*خدای چوپانان و گله ها که آواز نی او از رودها و نهرها شنیده می شد.

* الهه ی عشق

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

دستانت را بشور

از بوی تنم متنفرم.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٥

سال نو احيانا مبارک

از چنگ منش اختر بد مهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

 

 

می پاشم از لای دستانت بیرون حالا که بهار زاده می شوی دوباره. تاریخ تکرار می شود، ارابه های زمان لای گوشت ما جا مانده و درد از ندیدن تو که تکرار می شوی، از بالا تا پائین سر می خوری و نگاه نمی کنم که بار دیگر به دوش می کشمت از این بالا تا نگاه دوباره از .... زنجیر بسته مانده ام لای دیوارهای سنگی که تکرار هر روزِ عذابِ از سینه ام بیرون می برندت و فردا دوباره می رویی که عادت تکرار ترک نشود. ظهور می کنی زمانی که من نیستم تا دوباره از لای دستانت چکه کنم.

 

 

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

بالا می آورم خودم را روی موهایت

دیگر دریا هم خیست نمی کند

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

سی-گاری به قصد قاف دوستت دارم کشيده ام

و از دی-وارونه بالا می روم

 

امروز خيس آب سفيدی چشمهايم قاطی با خيس تو

و فردا خونم مباح

دستانت من  و تو تمام حجم من توی گريه می کند

دهان سوز می شوی از بس نخورده ام

توی خيال سر می خورم

 

هان دهان طعم تو را می سرايد از خالی که:

ـ کنار تو حجم کلاغ می کشم توی لاک ـ پشت

ـ من اما سی گار دوستت دارم می کشم هنوز.

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

این همه در توی رحمی که ندارم؟

با پا می آیی

دهان ارتجاع ندارد عزیزم.

 

 

حالا که قدم زده می شود در راهی که نباید، حالا که کهربا می شوی با کاهی که نباید، حالا که راهی می شوی از راهی که نباید، سیاه چرا؟

_سفید؟

اصلا رنگ نزن که کودکی ام تازه می شود توی رنگها. انعکاس صدا توی چشمهایت که حالا دیده ام چقدر قشنگ می پیچد از نه من نمی بینمت. خدا و هیچ که نبود از امید به دیدار، از دید تا دار، از دار تا نه دید؟

 

 

 

 

مادر نبوده ای که بنوشمت.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

 دستی که گلو سوز می شد از توی تاریکی بند ناف می گرفت که بمیرم. دروازه ی رحم باز می شد  و این نگو که می ترسم دوباره. صدای سکوت می دهی پسرم. داد بزن از سفیدی توی دانه تا انار که دربسته  مانده ای روی چهره ی توی تاریکی سرخ. انگشت تیز می کردی که باز کنی، جا کنی و چشمانم که حالا کور. زانو در بقل با دستانی که هنوز آدم نیست چشم بسته کور شدم نگاه نکرده دخول کردی ای غریب، چراغ برای همین وقت هاست. حالا خفه می شوم از دراز توی گلویم که جا نبود چرا؟ اما نگاه کن چقدر بوی خاک می دهی خیس که من هم گلم. حالا گلم با این همه آب که باغبانی کردی.  

 

 

کعبه  اقبال این حلقه ست و بس

کعبه ی امید را ویران مکن

این طناب خیمه را بر هم مزن

 خیمه تست آخر ای سلطان مکن*

 

 

* کلیات شمس/ فروزانفر

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

اللهم الرزقنا ....

 

 

من مستطیل تهاجمم

من مست طیل پا

پاطیل مست

 

 

دستانی گره خورده دور دایره های ناقص دوتایی، کشیده شده. بیضه؟ بیضی. و نیم رخ سفید از دایره،  کاف و نون . آب از توی سوراخ مقعدم نفوذ می کند  پوسیده، موج  و شنهای ساحلی که طوفان زده، غرق مثل   (یسفتق).

 فانوس شده ای نمی بینمت عزیز، از روی ساحل شنا کرده ام خسته آب می خواهم.

_ چکار می کنی اقا؟

  _ درام خودم را بازی می کنم دارم. سکانس ریدن از بریدن. سیگار توی توالت طعم سردی دارد. مثل خیس با ران که حالا چشمانم غرق نمی بینمت. مستطیل روی آب می مانم تا ساحل هنوز برف داریم برای کوبیدن. هاون توی آب. هنوز تا مردن در تهران راه زیاد مانده،

 تا مهم نیست کجا، تا ما قبلا مرده ایم و سایه نداریم. سرنگهای پر از شراب یکی یکی توی لایه ی دوم مغز با احتیاط .

_ ساعت چنده؟

 _ روی زوایه ی مستطیل خوابیده.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤

← صفحه بعد صفحه قبل →