فیلمنامه

 

سکانس اول/ برداشت اول

چند سال پیش با یکی از همینها اشتباه گرفته شدم. مدام می گفتم که این چیزها به درد نمی خورد. زیادی دل باز کرده بودم، آنقدر که سینه ام یک جذام خانه ی تمام عیار شده بود. همان سالها فروغ گفته بود که این جذامی ها هم مثل ما به زندگی و خرت و پرت هاش توجه می کنند. یکراست با سر افتادم توی ماجرا. همه چیز اشتباهی شروع شد، ساعت و وقت مناسبی نبود. عصر بود شاید. گیر کرده بودم توی ترافیک. قرار بود دیر برسم سر قرار. با نفر قبلی که آمده، رفته بود. من هم که نمی شد دست خالی برگردم. با نفر بعدی که آمد، رفتم. همین دیروز پرسیده بود که بهترین راه برای سریع تر مردن چیست. جوابی نداشتم بدهم آنوقت، حالا اما روی تخت اشک روی گونه هام سر می خورد. به حرفهاش فکر می کنم و زمستان آن سالهای تهران. اشتباهی گرفته شده بودم. لباسهام روی تخت چروک شده بود. دستم را بردم لای موهام، چند تا فیتیله ی سیگار لای موهام بود. مثل همه ی درها اینجا هم در بسته بود. همیشه درها از پشت چفت می شوند تا انگار این همه گناه که می کنی برای کسی روشن نشود. به پنجره نگاه کردم. لباسهام را آهسته پوشیدم و سیگار می کشیدم و به ترافیک فکر می کردم و تویی که با نفر قبلی رفته بودی. یادم افتاد که یک شب فروغ عصبانی بود. داد می زد سر همه، کسی چیزی نمی دانست، اما فروغ به همه فحش می داد. می دانستم برای چیست این کارها. طوری که نفهمید چطوری اما خودم را رساندم پشت سرش، گفتم کسی به اشکهای فروغ پوزخند نزده است.

اپیزود دوم برداشت سه هزار و سیصدم

درست همین چند لحظه ی پیش تمام سرمایه ام را خرج کرده بودم. تمام عمر حواسم بود که اینها برای روز مباداست. مادرم خیلی به این چیزها حساس نبود. همیشه نگران سلامتیِ ما بود و خورد و خوراک. حالا هم که امروز خانه نبود. به نفر بعدی نگاه کردم. می خواستم مثل فروغ داد بزنم. می خواستم فریاد کنم. پشیمان بودم. لذت گناه توی تمام رگهام جریان داشت اما جایی از درونم درد می کرد. زخمی باز شده روی سینه ام. پیراهنم خونی بود. دستم را بردم زیر پیراهنم، آنقدر شکافته بود که انگار حالاست که بمیرم. درد از همین جا روی لذت پخش می شد. دست چرخاندم توی سینه ام. درد را پیدا کردم. نفر بعدی با همان پوزخند تلخ که آنقدر واقعی بود که می شد ریشه اش را توی تمام سلولهاش دید، سیگارها را از روی زمین جمع کرد. زیر سیگاری را آورد بالا. حالا باید درد را می کندم با سیگارهای نیمه تمام می ریختم دور. یاد زمستان آن سال افتادم. همان سالی که برف امده بود توی ظهیرالدوله. انروز خیلی به خودم ایمان داشتم. می دانستم که فروغ خیلی دلش میخواهد به اشکهای مردم بخندد اما این کار را نمی کرد. همه گریه می کردند. همین چند لحظه ی پیش هم برای انروزها گریه می کردم. از همانروزها این سرمایه را خرج نکرده بودم. خیلی ساده از دستم رفت. زیرسیگاری که رفت سبک شده بودم. انگار راحت تر نفس می کشیدم. تمام چیزهااز ذهنم پاک شد. در باز شد. پیراهنم را در آوردم که بشورم اش. مادرم از خون می ترسید. تا چند لحظه ی پیش همه چیز را می دانستم اما حالا انگار اصلن ترافیک نبوده و نفر بعدی اشتباهی با من نیامده بوده است. سیگاری روشن کردم و دلم خواست روزی که همه گریه می کنند، حتما برف بیاید.

سکانس آخر / پائیز

پلکهام سنگین شده بود. احساس خوبی نبود. دستهام تاول زد. تنم را که می خواستم بخوارانم ناخنهام لای پوستم جا می ماند. خیلی ترسیده بودم.  زنگ زدم به دکتر. گفت هنوز وقت هست. باید خودم را می رساندم به آنجا. انگار می دانست که از چی حرف می زنم. در بعد از زیر سیگاری بسته شده بود. پنجره با دیوار قاطی شده بود. کم کم نفسهام هم به شماره افتاد. بدنم ذوب می شد. چشمهام بسته شده بود. ترسیدم که بخوابم اما صدای در که آمد هیچ چیز نفهمیدم تا وقتی که بیدار شدم. همه چیز مثل قبل بود. در باز بود. صدای بچه ها از سالن می آمد. نگاه همه روی تنم سنگینی می کرد. بی که حرفی بزنم رفتم سراغ خودم. موهام ریخته بود. چاق شده بودم. چند سال پیرتر شده بودم. نفر بعدی همه جا دنبالم بود. کسی نمی دیدش اما. صدای فروغ به گوشم خورد که جذامی ها مثل ما زندگی می کنند. لباس پوشیدم و بی کلمه ای گفتن رفتم بیرون. جذامخانه ی دکتر را بسته بودند. پله هاش متروک مانده بود. همه چیز خاک خورده بود. بوی مرگ از دیوارها بلند می شد. از این به بعد دیگر ترافیک هم نمی تواند به کسی جز نفر بعدی ختم شود. همیشه همان پوزخند زهرآلود زیر پلکهای بسته ام هست. یادم هست. افتادم توی ولیعصر، هنوز اینجا می توانم راحت قدم بزنم.

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩
تگ ها :