http://ni-ma.blogfa.com/

تی ی مور تی ی مور!

آواز گوزن را می شنوی

آواز آن خراب گرسنه

آن خرابه                           آن دستک نقره یی

آن گوشت                        دانه های متبلور نمک

                                                                     نمک از چهار طرف

                                                                    نمک از همه ی ابعاد

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

 

تيهوي من

آهوي من

 هي هاي هوي من

سلام

 

 

به قاب تو معتادم

به نق آب تو

به عكس خيس خودم روي ديوار سفيد

به جريان شهواني زهر سينه به سينه ي خون

به مال مني

به ربط به بين خطوط جاري در هزيان

 

 

 

با باليدن به بالِ قناري زير پا

توي فرش پرواز مي كنم

وزن ميانه را به كسي نمي سپارم اما سنگين مي شوم با اين همه بار

به خدا مي سپارمش

خدا را به او

تمام دنيا را به او مي سپارم تا آزاد بميرم

 

 

 

چه را به سيخ از كباب مي كشي؟ كه را. پائين تر از شكم چه را به آب مي دهي؟ چرا؟ در واز مي كني به اثبات دروازه نيست. هيچ كاره نيستي لاي اين همه كارِ نكرده. خودِ فعلي، فاعل از تو وام مي گيرد براي نمازي كه با يك دست احرام مي بندد. سلام غروبي لاي پتو، قنوت اعشايي. مرا به مهماني آفتاب چه حاجت است كه پاي پيك شما را امضا كرده ام. به هيچ جاي ديگر از اينجا دورتر نمي روم.

بردار قطبي از نگاه كه رسم مي شود تا ضمير ساكت خورشيد.كسي به انتظار شب در استوا نشسته زير ابري بكر از باران خورده، دست به دست سائيده مي شود تا كناره ي درياي شمال. بر دار قطبي يخ مي زند جنازه ي كسي كه به انتظار مرگ ايستاده تمام راه را.

مصلوب، از نگاه بي گناه كسي مرگ خنده مي گيرد كه تازگي ها مادر شده .

 

 

قالَت اني يَكون لي غلمٌ و لَم يَمسِسني بَشرٌ و لَم اك بَغياَ*

* سوره مريم/ ۲۰ ‌

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥

 

«نوشتن عادت خوبی نیست، عادت می کنی، به هر قیمتی که شده می نویسی. مثل خونی که به مغز مرده نمی رسد، کلمه ای به ذهنت خطور نمی کند. کویرِ سردی که ریگ هم ندارد.»

 

او

 

شب درست مطابق با تقویم طلوع کرده بود وقتی این جملات از مقابل چشمانش می گذشت. هنوز توی هر متنی دنبال روایت می گشت، پا از خطی که توی مغزش راست ترسیم شده بود بیرون نمی گذاشت. مسخ نوشته هایی بود که آدمها نقش کرمهای توی مغز مرده ها را بازی می کنند.

 

 

من

 

«برای زنده بودن نفس کشیدن کافی است.» یادم نیست کی یا کجا یا از کی این جمله را شنیده بودم. اما دلیل خوبی بود برای نفس کشیدن. تمام تمرکز خودم را جمع کرده ام تا زنده باشم که نفس بکشم. جمله ها را همیشه می توان از آخر به اول تفسیر کرد. نیازی ندارم که در خط مستقیم حرکت کنم. به هیچ نیرویی هم برای حرکت نیاز نیست. تمام قوانین حرکت را برای خودم برعکس تفسیر می کنم. نیرویی به من وارد نکنید تا چهار نعل چهار سال را در عرض یک سال طی کنم. برای زندگی به هیچ چیز نیاز ندارم.

 

 

؟

ما کلمه ایست که برازنده ی ما نیست. در مرکز طوفان ایستاده ایم خلاء را احساس می کنیم اما من به جریانِ زندگی توی رگهایم احتیاج دارم و تو بدون رگ هم زنده می مانی. من ضمیر مفرد من نیست که ضمیر اشاره به من با ما تعریف می شود، هیچ کدام از ما قابل احترام نیست اما تفکیک ما از همدیگر کاری نشدنی است. همه جا سکوت می کنیم تا جلب توجه نکنیم، تا با انعکاس صدا، چهار نفر روی هم حرف نزده باشند.

 

 

 

« وقتی به چیزی عادت کرده باشی، ...   

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥

 

وامانده ام!     پای پایان شعری که دارم می نویسم

تنها بگو دوستت دارم و بمیر!

این روزها      ستاره یعنی آخرین زنی که می آید!

 

 

 

 

http://www.poetrymag.info/revue/ebook/parisdarrenault/parisdarrenault.html

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥

 

سرخیِ غروبی در دامنه ی بی دامن بازوهایم

خورشیدی که می تابی

می سوزم

آب می شوی

به نیم کره ی تاریکت پناه می برم

 

 

استعاره ی منشوری از نگاه

قطب شمالی که

 ردیفِ یخچالیِ پوشیده با دشتِ لاله های سرخ

قطب جنوب شما هم استوای مرطوبِ علف

تمام دنیا را گشته ام

از پا- ریس تا کوچه های تنگ دست-گردیِ تهران

به جز صدای مجهولِ زنی سیاه مو

به جز انعکاس خودم توی ویترین های روشن

به جز تمام مردم دنیا

چیزی ندیدم

 

 

اما تو مقصود منی

قصدی که هستی

اصلا هستی که هستم

مومیایی زخمی که می مکم ات

 

 

مضمونِ عاشقانه هاي مني

شعري

وزن صداي شاعري توي حنجره

 کتابِ مقدسي که من نوشتم

 شيطانِ ايه هاي بي اسمي

 بندِ دامی به پای استدلالِ چوبی

شرحِ صدرِ شرحه شرحه ای

بهانه ی عاشقانه مردنی

معنای مرگی مضمن.

 

نقش آینه برای طوطی بازی می کنی

 به جز قفس من اما

 به میدان شهر آویختی!!

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥

 

با پهلوی او بستر خوانا می ماند

به پهلوی او تا می غلتد

سطری نا خوانا جاری می گردد*

 

 

 

 

یازده بار سیزده را تکرار کردی

توی عکسی که الگوی فرش کاشان است

                                                     آهو

پریشان گیسو،

                     سمند مو  

 آشفته لب، بر شاخه های بیدی که رنگ کرده ای

دریغِ آفتابی، دست توی دست باد

صافی ِ قلبی روی دریچه ای پر از غبار

حالا

ریش ریش می شوم وقتی کناره می زنی با دار

                     وقتی

                            قرینه می سازی از من توی چشم دیگرت هنوز

 

 

 

ترکی بتاز روی مشقی که رج به رج تا حاشیه

                                                          آهوی دشتی رام می شود

وقتی پرت می شوی از حواس

بند پاره می شوم روی گرهِ چشمانم

گل

     مژه می کنی

                     جا می مانی

خط چندم شانه روی چشم می کوبی؟

 

 

 

میدانِ چندم تیر آویزانم کردی؟

لای این همه چشم و یال گم شدم

به میخ کشیدی ام تا به چشم بیایم

اما من به پای تو چشم دارم هنوز

هنوز بکرم از پاهایت

 

 

 

با انضمام دست و چاقو و تمامت تو

شیخ نشینِ کاخ های شبانه شدم

ای کاش

روی خاک درازم می کردی

با کفش روی سینه ام تاریخ می ساختی

آتش سیگارت را روی لبانم می تکیدی

با غریبه می خوابیدی

                             حتی

اما اجازه می دادی تا ببینمت

*یداله رویایی/ لبریخته ها

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥

 

اي شعر !

پس كي مي توانم

خشونت واژهايت را

بشدت ببارم ؟

 

 

1

جا می ماندن.

 دُم تا بالای سر تا میلِ جاماندن روی انحنای هندسیِ جاذبه.

 نیشتری آماسیده،

زخمی دولایه،

 سی-آه زخمی زیر سنگ خوابیده

در التماس شبانه ی افتاب به شرق.

بانوی من

چله سالی، پوشیده با سیاهی شب 

 در بستر نگاه مرده ام بخواب

سنگ از سینه از سرما از نامی که برایم نمانده

بردار

ریشه های خشکیده را بازو  بزن.

 

 

2

در این حراج سینه ها و ساق های از تیغ برداشته

هنوز هم مالک آن تکه زمینم

قرار دادی با مُهر لب و رگ گردن بسته

هنوز جوهر امضای لبانم روی گردنت

نم برمی دارد

 

 

3

شب های های تو زیر پای دستانی از تن بریده 

نگاهی آویزان به سکان تخت تخواب

عق می زنی روی پرهای قو

پیچانده می شوی به خودت زیر امواج شبانه ی کلمات

خیس می شوی، عق می زنی

خودت را روی چشمی بالا می آوری که قاب عکس تو آویز دارد

 

 

4

مست نمی کنم وقتی

خزر شراب هم  بنوشم  

بدون پلک هات بسته توی خواب.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥

 

«این در آن حیران که او از چیست خوش

و ان در اين خیره که حیرت چیستش» مثنوی

 

با دیگری بزرگ شدن. دیگریِ بزرگ شدن. بزرگ برای دیگری شدن. کنارِ دیگری خوابیدن، دور از دیگری که نیست. مداد روی لاله یِ گوشواره ی قرمز، خورده می شود بدون حتی یک صدا.

مردن برای دلیلی که وقت می گذرانیم، بازی شدن، مهره بودن، دیگریِ دیگر بودن برای تفریحِ دیگری، حتی.

تکی که زیر دو سوخت می شود دست آخر و نیش زهر خندی تلخ روبروی آینه ای که خالی نبود از خوشحالی، نمی شکست که با اشاره ی انگشت خیس می شد.

متراژ خیابانهای طویل، بی متر راه رفتن برای نگاهی که پر-واز می کند بی پر. دنبال سایه دویدن، پریدن از روی خود.

 

« شما هنوز آن صحنه ی ارواح را به ما بدهکارید.

امپراطور می خواهدش. باید دست به کار شوید.» فاوست/ گوته

 

سنخیت مردگان ناشناس با کفِ پاهایی که چشم دارند. حوایی مرده با سنگ قبری سبز، با سنگ در زدن، پستچیِ فاتحه. ترافیک پاهایی تکراری یا زائرانی جدید؟ تمایز قدمگاه یا تفاوت قدم!

 

هَذِهِ جَهَنمُ الَتی کُنتُم تُوعَدون(یس/ آیه 63)

 

 

نفر اول: چرا ساکتی؟

نفر دوم:  نقشی ندارم که بازی کنم.

نفر سوم: (توی مغزش) طعم گیلاس وقتی آلبالو نیست. عروسک خیمه شب بازی که حرف نمی زنه باید بگردونیمش!

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

َلمَرأَةُ عَقرَبٌ حُلوَةُ اللَّسبَةِ.*

نهج البلاغه حکت 58

 

 

انزوای زاویه ی قائمه: سوسک های بال دار، سقف چین دارِ کوتاه، صدای پا.

آمپول: دستی که لخت می شد، عرق ترس خالی می کرد توی سوراخی که سخت پیدا می شد.

بوسیدن: لب طعم سکنجبین، کاهوی بی لب شیرین، ممممممممممممممممم / انزال زندگی روی لب.

 

 

ذَکَر راست می کنم پشت پاشنه هایت

که مردِ تو منم

کلید دار زیر زمینی که مح-بوسم نمی کنی؟

ناخدا می شوم روی مد موهایت بی باد

 موج به موج تا سخره های ساحلی

که خرد می شوم

شنا می کنم تا بین النهرین

عصی می زنم به فرمان خدا،

 شکافته می شوی که این عصی معجزه می کند.

_ آزادی آنسوی رود در انتظار شماست.!

سجده می کنم

 زانو بقل می زنم

 از ناف می مکم

نفس نمی کشم تا کف دستت را روی پشتم سرخ نکنی.

 

 

 

 

برای خودم:

 

قابله ای کرایه می کنم که درد نکشم

دایه ای می خرم که دزد نشوم

نوه ای می کشم از تو بیرون که یک راست پدربزرگ باشم

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

پیر مرد با اندامی جوان بی هیچ نشانی از هفتاد و چهار سال پیش ناخن می جوید و زبانش نثر جدیدی برای لیسیدن پیدا کرده بود. جوهر مدادش هنوز به خیال پاریسی که نرفته بود روی دستش می خشکید.

آویز قاب عکسی که روی سر راه می رفت نگاه متفاوتی به او داده بود که جای زبان حالا مدادی  گذاشته بود که با لیسیدن رنگ بهتری می گیرد این جوهرِ مشغول در فاضلابهای تهران. موهای توی عکس شانه می خورد با باد، شسته می شود با باران، دوده می گیرد از سیگار، نامه می نویسد با ... !!

_ورقی نداشتم که قلم بازی کنم. روی چرک نویس که چیزی نمی نویسند.

تهران روی میز تحریرش پهن شده با میلیونها چرک نویس حتی قشنگ که شیوخ تمام قبایل جهان شاعر می شوند برای یکبار قلم زدن. اما خود کار او تنها روی تهران قدم می زند، بین چنارهای پوشیده شده با شلوار.

از زندگی نامه ی خود نوشته اش هم زندگی دیگران را باید خواند.

_ از بس مثل بقیه بودن کار آسانی است.

دود سیگارم حتی وقتی که فیلترش سفید هم باشد سنگین است از این همه تاریخ که روی دوشم می کشم از هفتاد و چهار سال پیش تا حالا که تمام دنیا را گشته ام، قمار کردم با خون معشوقه ی پدر بزرگ، عاشق بودم در ساحل دریاچه ی خشکیده، مست بودم زیر دستهای خیس از گریه، شعر گفتم با کلمات تکراری، مردم با تیغی که از خون می ترسید، عکس بودم روبروی آینه از سر تا پا زرد.

اما مدادم را با تراش هیچ کس نتراشیدم. حتی شما دوست عزیز.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

كامنت:

الف: جقِ بعد از متن.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

 

دامن نیالوده ات را دست به دست بالا می کشیدند آتنه* تا روی تپه،  زنده  زنده به میخ نرینگی خونت را بریزند. پوسیدون* نیز ایستاده تا همه در بی نهایت خیره شوند و کسی برای نجات بکارتت قدم از قدم برندارد.

 به فرمان زئوس ارابه ها تاختیم آتنه، اما دیر به بالینت رسیدم، زمانی که دیگر خواهرمان آرتمیس* روی نگاه کردن به چهره ات را نداشت. هادس* جلاد نیز زمین را به پای اسبانمان تیز می کرد و  زمان را می کشت و دشت را کوهستان. دیر رسیدیم آتنه، دیر.

 بهار بود و دریا خروشان و زمین مست و سبز و مردمان بی تفاوت به پایکوبی جشن دیونوسوس* مشغول. هیچ کس حتی کلاغ های سیاه هم صدای خرد شدن استخوانهایت را نشنیدند آتنه، زمانی که فریاد می کشیدی، زجه می زدی و طلب کمک می کردی. پان* نی می نواخت اما اینبار بلند تر از هر بار دیگر، چونان بلند که گوسفندان نیز می رمیدند و مردمان در این اندیشه که در این سال نیکو، جشن به کام مالها هم خوش آمده است. وقتی به بالینت رسیدیم آتنه، تیغ طلب می کردی که روی دیدن مادرمان آفرودیت* را نداشتی و چه بد هنگام من نقش پرومته را بازی کردم.

 حالا روزی یکبار نفس می کشم آتنه، روزی یکبار می میرم و روزی یکبار برایت فاتحه می خوانم. از این عذاب رنج آور تر که زیر پای بسته ام خفته باشی؟

 

 

 

 

*دختر زئوس که به بکارت خود می بالید

* برادر زئوس خدای دریاها و آب ها

* الهه ی عفت

*برادر زئوس خدای زمین و اعماق زمین

*جشنی که در بهار برای خدای شراب و مستی بر پا می شد

*خدای چوپانان و گله ها که آواز نی او از رودها و نهرها شنیده می شد.

* الهه ی عشق

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

دستانت را بشور

از بوی تنم متنفرم.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٥

سال نو احيانا مبارک

از چنگ منش اختر بد مهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

 

 

می پاشم از لای دستانت بیرون حالا که بهار زاده می شوی دوباره. تاریخ تکرار می شود، ارابه های زمان لای گوشت ما جا مانده و درد از ندیدن تو که تکرار می شوی، از بالا تا پائین سر می خوری و نگاه نمی کنم که بار دیگر به دوش می کشمت از این بالا تا نگاه دوباره از .... زنجیر بسته مانده ام لای دیوارهای سنگی که تکرار هر روزِ عذابِ از سینه ام بیرون می برندت و فردا دوباره می رویی که عادت تکرار ترک نشود. ظهور می کنی زمانی که من نیستم تا دوباره از لای دستانت چکه کنم.

 

 

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

بالا می آورم خودم را روی موهایت

دیگر دریا هم خیست نمی کند

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

 

سی-گاری به قصد قاف دوستت دارم کشيده ام

و از دی-وارونه بالا می روم

 

امروز خيس آب سفيدی چشمهايم قاطی با خيس تو

و فردا خونم مباح

دستانت من  و تو تمام حجم من توی گريه می کند

دهان سوز می شوی از بس نخورده ام

توی خيال سر می خورم

 

هان دهان طعم تو را می سرايد از خالی که:

ـ کنار تو حجم کلاغ می کشم توی لاک ـ پشت

ـ من اما سی گار دوستت دارم می کشم هنوز.

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

این همه در توی رحمی که ندارم؟

با پا می آیی

دهان ارتجاع ندارد عزیزم.

 

 

حالا که قدم زده می شود در راهی که نباید، حالا که کهربا می شوی با کاهی که نباید، حالا که راهی می شوی از راهی که نباید، سیاه چرا؟

_سفید؟

اصلا رنگ نزن که کودکی ام تازه می شود توی رنگها. انعکاس صدا توی چشمهایت که حالا دیده ام چقدر قشنگ می پیچد از نه من نمی بینمت. خدا و هیچ که نبود از امید به دیدار، از دید تا دار، از دار تا نه دید؟

 

 

 

 

مادر نبوده ای که بنوشمت.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

 دستی که گلو سوز می شد از توی تاریکی بند ناف می گرفت که بمیرم. دروازه ی رحم باز می شد  و این نگو که می ترسم دوباره. صدای سکوت می دهی پسرم. داد بزن از سفیدی توی دانه تا انار که دربسته  مانده ای روی چهره ی توی تاریکی سرخ. انگشت تیز می کردی که باز کنی، جا کنی و چشمانم که حالا کور. زانو در بقل با دستانی که هنوز آدم نیست چشم بسته کور شدم نگاه نکرده دخول کردی ای غریب، چراغ برای همین وقت هاست. حالا خفه می شوم از دراز توی گلویم که جا نبود چرا؟ اما نگاه کن چقدر بوی خاک می دهی خیس که من هم گلم. حالا گلم با این همه آب که باغبانی کردی.  

 

 

کعبه  اقبال این حلقه ست و بس

کعبه ی امید را ویران مکن

این طناب خیمه را بر هم مزن

 خیمه تست آخر ای سلطان مکن*

 

 

* کلیات شمس/ فروزانفر

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

اللهم الرزقنا ....

 

 

من مستطیل تهاجمم

من مست طیل پا

پاطیل مست

 

 

دستانی گره خورده دور دایره های ناقص دوتایی، کشیده شده. بیضه؟ بیضی. و نیم رخ سفید از دایره،  کاف و نون . آب از توی سوراخ مقعدم نفوذ می کند  پوسیده، موج  و شنهای ساحلی که طوفان زده، غرق مثل   (یسفتق).

 فانوس شده ای نمی بینمت عزیز، از روی ساحل شنا کرده ام خسته آب می خواهم.

_ چکار می کنی اقا؟

  _ درام خودم را بازی می کنم دارم. سکانس ریدن از بریدن. سیگار توی توالت طعم سردی دارد. مثل خیس با ران که حالا چشمانم غرق نمی بینمت. مستطیل روی آب می مانم تا ساحل هنوز برف داریم برای کوبیدن. هاون توی آب. هنوز تا مردن در تهران راه زیاد مانده،

 تا مهم نیست کجا، تا ما قبلا مرده ایم و سایه نداریم. سرنگهای پر از شراب یکی یکی توی لایه ی دوم مغز با احتیاط .

_ ساعت چنده؟

 _ روی زوایه ی مستطیل خوابیده.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

از روی ماه دیده می شوی صدایت نه

بوی ماه می دهی

در می زنی

گر می زنی زن در را بزن

که پشت در این همه در به در آمده ای تا من که حالا پشت در مانده ام

باز کن منم

 

و ساق هایت که سایه بان زبانم نیست چقدر خشکیده می زند و می زنی

_از دربند تا تجریش دوستت دارم

سکوت

و تهران با این همه شلوغی توی سرم

 

 

امروز زنا ی زنانه ی خودت را داری و فردا باز هم می زنی

که در بزن زن که ...

 

 

« چرا احساساتی را پنهان می کردیم که اگر بیانشان می کردیم باعث رهایی ما بود.»*

 

 

*دونالد بارتلمی / سفید برفی / نیما ملک محمدی

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

و لو تعلمون ما اعلم مما طوي عنكم غيبه اذا الخرجتم الي الصعدات*

 

 

صدای دندانها توی گوش به هم می خورد و دو تا می شد و بعد چهار تا و ... بازی انگشت با کلمه یکی بود و تکثیر می شد، دوتا و بعد چهار تا و ...  . لاشه تا شنبه توی سرد خانه از سرما لرزید و هیچ نگفت که جمعه ها مرده شورخانه تعطیل است.

_ من بدبختم تو از من تعریف کن!

_ مرده های قدیم باید برای مرده های جدید جا باز کنند.*

 

 

این المفر؟

از توی رحمی که ما/ در بازی می کردیم کودکان عقیمی با انگشت های سیخ ریشخندمان می کردند. و حالا از دوستت دارم تا عزیزم راهی نمانده بود از بودن تا هستن، از من تا؟ دستمال زرد با خال های سیاه / سیاه با خالهای زرد، جا مانده برای تعریف از تو که خوشحال برقصی از رقصاندنم.

 

_ همین جا. دو قدم مانده تا برف زمین اب شود.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤

 

این جای دندان کیست؟

سینه هایت را سپر کرده ای که گازش بگیرند؟

 جای دندان کفتار زرد می شود نه قرمز

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

موهایت را پاک نکن

مشکی بزن تمام سطح پیکرم را توی چشمهایت.

خوابیده رنگم کن.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

با منی در یمنی!!!*

 

 

 

سوت قطار، پوست و حالا من

بازی با قطار که دیر شده است حالا، بازی با تو که «هی با من بنشین/ جمجمه ها بر بالش مهربان ترند.»* و باز سوت قطار روی بازی با بازی که می کردیم.

ساحل روی خطوط راه آهن سایه می کرد که موازی با بازی هم وزن می شد و خطوط موازی با هم برای ادامه ی طرب توی بازی...

 

 

جان آمد این جا

تا خود را

کامل کند.*

 

 

 

*دکتر

*سنگ احمد/ رویایی

*سنگ شمس/ رویایی

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٤

 

__ این جوری به م نگاه نکن ... می دونم عذر می خوام, چه معنی می ده.معنیش اینه که آدم نباید کاری رو انجام می داده. اما وقتی آدم به زبون می آره چه احساسی داره؟*

 

 

 

هنوز هم برف رو دوست داره، مثل من که یه زمانی، هنوز هم گل یاس و دوست داشم.

_ چرا ما تو برفها با هم قدم نزدیم؟

_ ...

هنوز شب ها نمی دونم قبل از خواب چیکار می کنه وقتی داغ می شه، هنوز هم هنوز و می گم، چقدر این هنوز دوست داشتنیه. دلم می خواست می گفتم که باریدن باران هم برای ما غنیمته دیگه چرا مزاحم خدا بشیم. البته به قول ارسطو خدا به جزئیات عام علم نداره، پس مسئول باریدن کیه؟

_ یادت رفت بگی هنوز. مثل اینکه داری ترکش می کنی.

اما هنوز هم می تونم بگم هنوز. هنوز هم دوستش دارم هنوز هم به اون روز گرم _که خیس شده بودم از گرما یا از حرارت زیر لباسش که محدوده ی قرمز بود_ فکر می کنم.

_هیچوقت بعد از این از هنوز  استفاده نمی کنم. هنوز یکی از پاهاش تو گذشته جا مونده. گذشته ای که دارم ازش فرار می کنم اما هنوز همه جا دنبالمه با همین یک کلمه، هنوز.

هیچوقت هم کلمه ی بدی نیست. هیچ جا نیست با اینکه همه جا هست. گذشته، حال، آینده و بطور کلی نیست بودنده ی جالبیه ای. پس از این به بعد هیچوقت سعی نمی کنم خودم باشم. فراموش شدم. از گشنگی تو یک داستان لذت می برم به جای لذت از خوردن.

_ معشوقه تو باش، عاشقی کار تو نیست. / مال من فلوت می زنه .../ ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست .../ پاشو دیره باید بریم!

یادم رفته بود یک نکته ی دیگه رو هم تذکر بدم از این به بعد نمی خندم. وقتی می گی هیچوقت باید خیلی جدی باشی حتی وقتی که دلت می خواد با خنده بفهمن که تو هنوز هم می فهمی. بازم هنوز. باز هنوز. هنوز.  شاید دارم می خندم به این همه هنوز توی مغزم.

 

 

_نظر من و بخواین، این الاغ ها می خوان لبخند بزن، می خوان نزنن. لبخند زدن دروغیه بیشتر وقت ها تو خالیه.

_ از این جور حرف زدن خوشم نمیاد. *

 

 

* نفرین ابدی بر خواننده های این برگ ها/ مانوئل پوییگ/ احمد گلشیری.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤

 

این اواخر چرا باید تا این اندازه روزگار به م سخت گرفته باشه؟ اون طبع شادی که داشتم کجا رفته؟ این بدبختی های عجیب و غریب چیه که از هر طرف به سر من می باره؟ نمی شه یه بار تک و تنها رو نیمکت پارک بشینم یا یه جایی لم بدم و پامو دراز کنم اون وقت افکارسیاه و پوچی سیلاب وار به ذهنم هجوم نیارن و نیروی درونی مو تحلیل نبرن. سگی از کنارم می گذره گل زردی تو دامن کسی افتاده ساعت ها افکار منو به غلیان وا می داره و به خودش مشغول می کنه. چه اتفاقی برای من افتاده؟ چرا فلک غدار انگشت شو فقط باید به طرف من نشونه گرفته باشه؟ خب، ولی چرا من؟ این همه آدم که تو دنیا هست. وقتی به این چیزها فکر می کنم سر در نمی آرم که چرا من باید خوکچه ی هندی باشم! این اتفاق های عجیب چیه پیش می اد؟ چرا باید همه آدم های دنیا رو بذارن و سراغ من بیان؟

 

                                                                                  «گرسنه/ کنوت هامسون/ احمد گلشیری»

 

 

 

                                                  درک زیبایی درکی زیباست!!!!!!!!

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤

 

 

 

 «لاهوت! تمنا کردم از اون محافظت کنی. مواظبت کنی. اما تو برای هیچ چیز جز روح ما ارزش قائل نیستی. و چیزی که من می خوام تن اونه. گرم از عشق ... جوشان از تمنا. چسبیده به دست ها و سینه های لرزان من. تن بلور من آویخته از تن او بود. به کمک توانایی او. و حالا من با لب هام چه کنم که دهن او نیست؟»

                                                                                 پدرو پارامو/ خوان رولفو/ احمد گلشیری

 

 

 

 زن با نگاه خسته ای روی همان تخت پر شده از آفتابِ ظهرِ توی نور گیر،  به آسمانی نگاه می کرد که قرار بود به آن نگاه کند و بعد بمیرد. هنوز به یاد داشت که اولین بار چه طعمی داشت، طعم قرمز که با سفید مخلوط شده بود. اتفاقی که بعد ها به چهار روایت مختلف در تاریخ ثبت شد.

اما حالا باز هم همان خورشید قرمز، اینبار شب یود؟ سرد. مداد توی دستش سر می خورد و کاغذ سیاه می شد، طرح کلاغ ناخودآگاه نقش بسته بود روی سیمی که از توی مغزش کشیده بودند تا آنسوی دیوار حیاط.

 

بدون شرح:

_ امشب می خوام برات قصه ی «مرغ عشق و شاپرک» و تعریف کنم. شاپرکی که یه زمانی بالای قشنگی داشت، جون بود، سریع بود و از همه مهم تر عاشق مرغ عشق قصه ی ما بود. چشمات و ببند و گوش کن، عسلم:

يکي بود يکي نبود زير اين طاق کبود مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود

 اون اسير يه قفس، شب و روزش بي نفس، همه ي آرزوهاش خشکیده بود توی قفس

تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه اي دوخت، چشش افتاد به قفس

 دل اون بد جوري سوخت. زود پريد روي درخت. تو قفس سرک کشيد. تو چش مرغ اسير، غم دل تنگي رو ديد.

  ديگه طاقت نياورد. رفت توي قفس نشست تا که از حرفاي مرغ، شاپرک دلش شکست.

 شاپرک گفت که بيا، تا با هم پر بکشيم، سوار ابرا بشيم.

 يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد. بارون از برق چشاش، روي گونش جاري شد. شاپرک دلش گرفت وقتي اشک اونو ديد با خودش يه احدي بست، نفس سردي کشيد.

ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت. توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت.

شاپرک يخ زدو يخ، رفتو موندگار نشد.

 مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد، نگاهش به آسمون تا که دق کردشو مرد.

 

شاپرک.

مرغ عشق.

حاشیه های جدی تر از متن.

 تاریکی اتاق.

جملاتی بدون شرح.

و حالا داستانی که بوی / طعم / رنگ حاشیه نشینی توی متن می دهد.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤

 

خورشید قرمز، یعنی صبح یا غروب؟

 

 

صبح ها که از خواب بیدار می شویم با دست پیدایم می کند. لختی روی سینه هایم را با دست می چشد و نگاه می کند که هنوز هستم. یکبار به راست و بعد به چپ. صدای خرد شدن می دهم بعد از این حرکت تکراری هر روزه.

 شبها طناب دار می بافم و صبح ها بازش می کنم که پشیمانم از مردن دیشبم. برنامه ی یک عمر شب زنده داری هایم همین بافتن های مرگ با رشته های نازک مغزم بوده است و حالا که موهای سرم سفید از این همه خستگی، می ترسم از مردن. دستانم عادت کرده اند به طنابی که بند ناف نبوده است تا روی انگشتانم برقصد تا صبح ها هم، نافیه زخم بسته ای باشد روی  همان انگشتان. عادت کرده ام به طنابی که توی مغزم آویزان است و گره محکمی که هیچ وقت باز نمی شد با هیچ دندانی. گره خورده ام در تو ، تویی که دیگر وجود ندارد و بازی نمی کند روی صحنه تا من تماشاگر باشم و او بازیگری که نقش بازی می کند و ادعای بودن دارد.

این حرفها چقدر قشنگ _ تر می شوند وقتی که می دانم از زبان دیگری روزی بیرون جهیده اند با منی.

هیچ حرف نگفته ای باقی نمی ماند اگر یک شب دستانم را به طناب آویز توی مغزم بیاویزم و صبح دیگر نتوانم از خورشید قرمزی سئوال کنم که معلوم نیست صبح است یا غروب. اما هنوز می ترسم ، می ترسم از تو که بازی نمی کنی. زندگی می کنی.

 زنده باد زن/ جن_ دگی.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤

 

اول: اين همه حرف نگفته...

دوم: توی يک حفره کوچيک توی مغز.

اول: من دايره ام.

سوم: دايره که وجود نداره.

اول: اما من توی قطر دايره زندگی می کنم قطری که سه برابر شعاع قد کشيده بود.

 

* به جرم مصرف کردن سکوت تا اطلاع ثانوی حفره ی مورد نظر در دست تعمير می باشد.

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤

 

مقدمه: شمع تولد شما فقط یک ؟

 

عقربه های ساعت لجوجانه می دویدند و من هم توی صندلی شاگرد ترس می خوردم که دیر برسیم بهتر یا نرسیم؟ ساعت 5 بود و خیابانها هم شلوغ. اینبار اما من بودم که دیگر نمی ترسیدم و صندلی ام را به دیگری داده بودم تا او بترسد از اینکه نرسیم بهتر یا دیر برسیم.

 شب. چقدر خوب که حالا با شما بودم و احساس می کردم مهمانی خداحافظی اینگونه باید باشد: من، تو، تو، تو، و شاید تو هم، که معلوم نیست تا آنوقت باشی یا نه. گرم نبودم اما سرما هم احساس نمی کردم که شمع خاموش شد و ما هم کم شدیم. حالا دیگر باید انقدر تکان می خوردم تا به حد انفجار نرسم_ سوپاپ اطمینان_ دستم را دور کمرت گره می کردم که شاید احساس کنم هنوز هستی انقدر این کار تکرار شد که همه فکر کردند امشب با هم می خوابیم. اما من اینبار زیر پاهایت خوابیدم نه حتی رویت، مبل. خوابیدم که شاید بوی بد معده ام که حالا از توی سوراخ های بینی ام بیرون می زد را احساس نکنم. دستم را زیر سرم گذاشته بودم که بفهمم زیر سرم بالش دارم نه روی سرم.

اما حالا صبح شده است و می ترسم از اینکه باید به محاکمه کشیده شوم و هیچ جواب دندان شکنی ندارم جز اینکه از محبت شاکی به نفع خودم استفاده کنم. سرم هنوز درد می کند که چرا این همه داغ بود لبانت روی لبم که اه از این همه حس بدی که دارم و نمی دانم باید از کجا؟

 

 

مواخره: من مست نیستم اما مستی را دوست دارم، مثل حالا که مست نیستم و دارم شبیه مستها می نویسم.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ،۱۳۸٤

 

ایستادن/ دویدن روی دو پا

 

 

ایستگاه خالی بود و صدای سوت قطار هم نمی آمد. قطار ها خوابیده بودند . مسافران روی دوپا ایستاده بودند، شاید ساعت روی بلیط با ساعت ایستگاه یکی شود. اما ساعت هیچگاه با هیچکدام از بلیطها هماهنگ نمی شد.

مامور ایستگاه: خانم ها ، آقایان قطار ها هنوز در خواب هستند یک روز دیگر تاخیر داریم.

_ من فردا باید در جلسه ی مهمی حاضر باشم.

مامور ایستگاه: اگر شما هم چهار هزار کیلومتر بدوید خسته می شوید. این قطار های بیچاره که از پا افتاده اند.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤

 

سر پائینی را هنوز جوان می روی.

 

 

سرمايي که نور خورشید می تابیدش می ریخت روی پوستم از توی پیراهنی که حالا نپوشیده ام. هی حرف می زدی از وقتی که گرم بودی و جوان و مست از نور چراغهای شهر نو که حالا هی لا اله الا الله. داستان می گویی یا حرف می زنی؟ همانی که تعریف کردی از شاتر صفر که خودت بودی و همان دختری که یقینا عرب بود اما یمنی، مصری، لبنانی یا سوری؟ از 61 تا 72 پریدی که نفهمیدم چند سال زنده بودی تا راست گفته باشم: خوب ماندید پدر جان.

_ سیگار نمی کشید؟

_ نه مریضم.

دندانهایت سنگینی یک عمر دود را داد می زد. اصلا چهار تا بیشتر نبود.

از سکوت حرف زدم تا یخ آب کنی و اشک خشکیده توی چشمانت را توی حرفهایت بباری.

چقدر دور شدی، سر پائینی را هنوز جوان می روی.

نمی دانم از خیال نوشتنت وقتی حرف می زدی لذت می بردم یا از هی لا اله الا الله ات. سنگ زیر پایم را به تو دادم که راحت باشی از میخ توی گیوه ات که چند قدم پائین تر راست کرده بود. قصه نمی گفتی. حرف هم نمی زدی حتی. زندگی می کردی باز همان تاریخ گذشته ات را که خطی نبود و هی می چرخید از 100 تومان 40 سال پیش که فکر می کردی حالا هزار تومان شده، از شاگردی که از تو بزرگ تر بود و سوریه ای که معلوم نبود یکماه دیده بودی اش یا 10 سال.

اما خندیدی!  چقدر خنده ات به جا بود وقتی که دختر عرب حامله بود برای بار اول از اینکه «جعفر زده بود تو.»

اما، حالا چقدر دلم می خواست که زودتر می رفتی، کمتر حرف می زدی، تا راحت تر روی کاغذ بخشکانمت . تنها همین مهم است، که حالا رفته ای و سیگار نمی کشی که 17 سال پیش، به تقویم پزشکان 2 ماه دیگر نمیری.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٤

 

...

آقای نویسنده سلام!

_سلام؟ من شما را می شناسم؟

نه. من هم شما را نمی شناسم اما حالتون خوبه؟

_ باید تشکر کنم یا واقعیت و بگم؟

واقعیت؟ نه این کار و نکنید، اصلا تشکر هم نکنید. امشب با کسی قرار دارید؟

_ من شما را می شناسم؟

به گمانم کمی زیاده روی کردید. بهتر نیست همین جا تمامش کنید؟

_ از روی صدا می شود همه چیز را فهمید، اما نه همه چیزِ همه چیز را.

 

 

حالا تلفن زنگ می زند. ... .

آقای نویسنده: سلام.

_سلام. من شما را می شناسم؟

نه. من هم شما را نمی شناسم.  اما به رسم همیشه حالتون خوبه؟

_ نه. من واقعیت و به شما نمی گم، اما تشکر می کنم.

بهتر نیست همین جا تمامش کنیم؟

_ زیاده روی نکردیم. هنوز توی اتاق من کسی نخوابیده.

از روی صدا هیچ چیز را نمی توان فهمید.

 

 

 

کسی پشت در داد می زند:

سلام آقای نویسده!

_ سلام. من شما را می شناسم.

من هم همین طور.

_اما از روی صدا ؟

نه. من دیشب نخوابیدم. اما شما را توی خواب دیدم.

_ کلاه سبز، شال گردن آبی، پالتوی قرمز، شلوار خاکستری و کفش سفید؟

دقیقا.

_ پس تا شب. فعلا.

خواب خوبی داشته باشید.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤

 

من شعور دارم. می فهمم. کس نمی دم.
وقتی می خندید، چقدر زیبا می شوید خانوم. بارها این جمله را تکرا کرده بودم بارهای دیگر نیز می توانستم تکرار کنم. اما چقدر جمله ی سختی بود وقتی که می دیدم توی خودت قرق می شوی، گم می شوی ، از بیرون می خندی به خودت که حالا دیگر گم شده ای مثلا. دستم را که دراز می کردم عقرب نیمه باز ی ،می گزیدم که فکر می کرد خیلی خوب توی لانه ی خاکی اش پنهان شده است. هیچگاه نیشش زهر نداشت، اما به خاطر داشته باشید که سیاه بود. نیش عقرب سیاه مرده نیز خطرناک است نه برای من که برای خودش . وقتی خودت را به مردن می زنی خوب بمیر. اما نمی میری و هر روز بیشتر بوی لاشه می گیری. آنوقت است که دیگر حتی نمی توانی با دستت هم بستر باشی اما لاشه ی دست کجا و بوی بد منی توی همان گوشت اضافه ی دور تخم کجا.
تمام شب هایی که با تو بودم نمی فهمیدم تاریکی کجاست با اینکه همیشه می نالیدی از این همه تاریکی که توی تو قلط می خورد. این همه صدای ناشناس که بو می دهد از هر جا. سرمایی که هیچگاه زیر پوستت رخنه نکرده بود و خلاصه هزار چیز دیگر که یکبار هم ندیده بودی. بر عکس وقتی که روی پوستت سر می خوردم از این همه بوی بدی که می گفتی خبری نبود و از این همه نفرتی که از پوست داشتی هم. وقتی که روی صورتت را با چاقو بر می داشتی تا زیبا تر باشی برای همان گوشت اضافه ای که دادش را می زدی همان وقت بود که فهمیدم هیچوقت سرما نخورده ای و سرد نبودی، از روز جلوتر نرفته ای تا غروب دیده باشی حتی.
وقتی که فهمیدم لاشخورها هم روی لاشه ات فضله می اندازند و نگاهت هم نمی کنند دلم درد گرفت که چرا باید کرم خور شوی توی این همه زیبایی که نداری. دستم را دراز کردم که تکه های سالمت را بردارم بریزمت روی چرخ سفالی و دوباره همان بازی چند سال پیش که پدرت می کرد. اما تو نفهمیده جفتک می زنی هی، که آی. باید بفهمی مردن توی فیلم هم خوب نیست مگر وقتی که باید مرده باشی نه حالا که زنده ات بوی گه می دهد از این همه دروغ که به خودت می گویی.

من شعور ندارم. نمی فهمم. کس هم نمی کنم.
  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤

 

وقتي كه زیر پای شما خورد می شدم خشکیده بودم از این همه سرما. سردم شده بود که زرد بودم. و حالا که سیاه شدم از این همه خورد بودگی:

سلام .

من محصول جبر تاریخم زیر پای شما. روزی دور رانهایت می پیچیدم و حالا افتاده ام از توی تو بیرون.

همین.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

 

اين منم

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آذر ،۱۳۸٤

 

باد تندی می وزید که داشتم پارو می زدم،  خسته به ساحل نزدیک می شدم  وقتیکه هنوز هوا ابری نبود. امروز صید خوبی داشتم چند سطر از برنامه ی هر روز جلو بودم. وقتی از قایق پیاده شدم خسته از این همه صدای موج و پرنده های دریایی اقدام به تعویض موسیقی زمان کرده بودم و حالا هم که دارم چایی داغ روی ساحلم را می نوشم. ولی امروز باد سوز هر روز را ندارد، کمی بیشتر از روزهای طوفانی ست. به گلهای سر در گریبان توی باغچه آب می دادم تا فراموش نکرده باشند باران یعنی چی. دستم را از همان جا که نشسته بودم، از ساحل، دراز کردم و از توی قفسه ی توی اتاقم دفتری از دست نوشته های خودم را در آردم و حالا دارم زمانی که هنوز دریا نداشتم را، می خوانم. وقتیکه هنوز شب ها پنجره ها را می بستم تا باد لبه های طاقچه را نشورد، زمانی که شب ها پتو می انداختم و سطرهای نوشته شده را از توی گرمای خودم زیر پتو احساس می کردم، وقتیکه هنوز شب ها لخت می خوابیدم و پوتین پا نمی کردم تا خیس نشوم از این همه آب توی دریا.

اما حالا چایی سرد شده، از بس روی ساحل نشستم و به پائین نگاه می کنم که مردم تند راه می روند از ترس بارانی که هنوز نباریده است. 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٤

 

از اين همه بي مردمي خسته بودم که صداي پايي همه ي بچه هاي خوابگاه را از خواب بيدار کرد. اين وقت شب؟ تا حالا اتفاق نيفتاده بود کسي اين وقت شب به خود زحمت بدهد تا بار سنگيني را که سالها بر دوش حمل مي کرديم براي لحظه اي از دوشمان بردارد. چقدر خوشحال بودم از شنيدن اين صدا، با اينکه اطمينان داشتم باري که من حمل مي کنم خريدار زيادي ندارد. اما مثل اينکه اينبار قرار بود همه  رها شويم از اين شکنجه ي ساليان دراز. رها شويم از اين همه سياهي روي پوستمان که سفيد بود.

_ عربها، مغولان، نازيها هيچکدام شبانه تاريخ را پاک نمي کردند!

اين جمله اي بود که از آنسوي خوابگاه، رديف پنجم شنيده شد اما هيچکس نفهميد. حتي آقاي دورانت هم سکوت کرده بود. چقدر سخت مي شد معناي اين سکوت را درک کرد. براي لحظه اي احساس کردم تمام افراد قبيله داد مي زند و من هم که خسته از اين همه سال داد زدن. هيچوقت هم نفهميدم چه مي گويند.

سالهاي اول خيلي سخت بود وقتي هنوز زبانشان را نمي فهميدم، وقتي هنوز جوان بودم، زرد نبودم. اما از همان ابتدا خيلي ناخواسته جزء بهترين ها بودم طوري که دست هيچکس به راحتي به جايي که ما بوديم نمي رسيد. هيچوقت هم اجازه نيافتم تا روي پيشخوان بازي کنم. خسته بودم از اين همه انزواي اشرافي. کم کم فراموش کردم که حرارت دست مردان جوان چه لذتي دارد يا اينکه گرماي پنهان انگشت دختران دانشجو چه طعمي دارد. از وقتي يادم مي آيد لاي دستان چروک خورده ي پيرمردهاي اغلب نهيف مي لوليدم. پيرمرداني که حالا ديگر تغلب تنها مي خوابند. خسته بودم از اين همه تکرار توي اين چروکها تا امشب که مسيح داد زد:

_ همسايگان خود را دوست بداريد. صداي جواني خوش سيما که حالا باز داشت داد مي زد.

 مردان سياه پوش با اندامي سبک لاي ما وول مي خوردند و ما خيس مي شديم از لاي دستهاي دست کش دارشان. بوي تندي داشت اين خيسي.

_ بنزين يکي از فراورده هاي نفت مي باشد که …

تمام اين مدت آقاي دورانت در سکوت به سر برده بود و حالا داشت آرام مي گريست. سکوت غير قابل تحملي فضاي خوابگاه را فرا گرفته بود. امشب کسي کابوس نمي ديد. اما مثل اينکه قبيله ي من در حال برگزاري مراسم ترحيم بود. مراسمي که من تمام کلماتش را مي فهميدم. همه داد مي زدند و گرد آتشي مي چرخيدند. حالا من هم دارم مي چرخم، حرارت آتش را احساس مي کنم روي پوستم که حالا دارم به رسم قبيله ي انسانها قرباني مي شوم. چشمانم را که باز کردم دوستانم هر کدام پيش از من قرباني شده بودند و به ترتيب طبقات آتش بالا مي آمد از روي تاريخ تا ما که يادگارهاي دوره ي باستان بوَديم. اينبار خوابگاه ما به قانون جبر تاريخي تن مي داد. قربانياني که آخرين حرفشان سکوت بود.

 

...

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤

 

تلفیق آب جوش توی فلاسک با چایی دیروز چقدر تلخ بود. سیگار هم که از روی دست چندم مانده های توتون پر می شد. دلم هوای چیزی نمی کرد، آب می خوردم، خالی. تلفن که زنگ می زد جواب می دادم. کلا آدم خوبی شدم، به تعریف خودم بی آزارم، اما مریض.

صدای زنگ تلفن باز هم به گوش می رسید. حالا دیگر معتاد شده بودم به بوی سیگار از پهن پر شده و صدای زنگ گوشی که قرار بود تو را بشنوم. حرفی نمانده بود که نزده باشم، شاید از همین خوشم می آمد که از همه چیز حرف می زنم. از اینکه آبم خشک می شود برای بار پنجم از بس جق می زنم. شب ها خیلی زود خسته می شوم از خودم که هی می زنم توی سرم و هیچ کاری نمی کنم. چقدر دلم می خواست که شب ها بنویسم. اما شب ها که می نویسم نوشته هایم بوی منی می گیرند از این همه منیت. دیشب با تو حرف می زدم، راحت بودم. هنوز داغ نشده بودم از حرف زدن که فهمیدم تمام این مدت من می زدم و تو می دیدی و از دیدن این همه لختی روی کلامم لذت می بری. چقدر دلم می خواست که هیچوقت دیگر نزنم، هر چه داغ تر می شدم مثل سطح یخ زده ی دریاچه ای در بهار آب می شدی از این همه لذت توی حرفهایم که من هم می بردم. دیشب قول دادم که بنویسمت روی کاغذ تا اینبار بدون صدا بخوانی ام، حالا که دارم می نویسم باز هم بلند می خوانم و تو می شنوی. باز هم از حرارت صدایم فاش می شوم.

امروز نخواستم این مرض مضمن را از خودم برانم، برای اولین بار دلم نمی خواست که سالم باشم مثل همه ی معدودی که هستند. باز هم دلم می خواست که مریض باشم و معتاد. معتاد به شنیدن صدای گوشی وقتی صبح ها باید با شنیدنت مهربان باشم.

آری اعتراف می کنم که مریضم، بیمارم و به معنی واقعی کلمه معتادم به تمام چیزهایی که باعث تشدید این بیماری می شود.

 

 

دکتر: خدا شفا بده.  

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٤

 

َبانو سلام.

مثل هميشه ي من هوا مي باريد و مثل تن هميشه, تر تو مي لرزيدم از سرما. مي خواستم که سرما نخورم اما از سيگار نصفه هاي شب که دريغ حرام بود. امروز جايي روي کاغذي خودمان را ديدم که سالها پيش, وقتي باز روي توي هم مي لوليديم باز خوانده شده بوديم روي کاغذهاي نويسنده اي که اي کاش من بودم. قرارمان تنها جمله هايي بود که بايد مي گفتيم و بعد هم که براي هميشه مي رفتيم اما مثل اينکه در اين بازخواني هم من لخت بودم, هم تو. درست يادم نيست از که از خون مي ترسيدم يا از صداي در, توي کاغذ. وقتي که هنوز دست داشتم و مي زدم توي سرش داد مي زدي که ساق هايت به رعشه افتاده اند و حالا وقت سيگار بعد از واقعه است. وقتي هم که شنيدم انگشتانت را ختنه نکرده اي و از کار افتاده اي بيشتر مي زدم توي سرم. گرماي خون را توي گلويت احساس مي کني؟ وقتي که فهميدم آن وقت ها مي نوشيدمت تا ارضا شوم زياد جا نخورده بودم از آن همه چين و چروک مانده روي سينه هايت. مي رقصيدم.

 درد مي کشيد و داد مي زد از دهليز تاريک کودکي که قرار بود باز گردد وقتي هنوز تو جوان مانده بودي. اما مگر مي شد دوبار از يک سوراخ گذشت؟ هيچوقت از اين همه تکرار توي چشم مردم خوشم نمي آمد اما هميشه براي خودم تکرار مي شدم و مي ريختمت از توي ذهنم بيرون.

آخ از اين همه باکرگي که بوي گنديدن مي دهي. آخ از اين همه درد که مي کشي و از روي حيا هنوز دختري و يادت نيست کي با هم بوديم. بايد ادامه ي داستاني را که برداشتي بي پرده از من و تو بود را بخوانم تا درست يادم بيايد که چه شد که تمام خسته نمي شوي از اين همه خونريزي.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤

 

تمام عمرم را يكجا مي بارم روي صورتت اگر قول بدهي كه امشب باران نمي بارد.

 

 

هنوز شب ها مي نويسم و صبح ها زندگي مي كنم. شب ها نمي خوابم كه شايد يك شب بيايي و من هم از توي كاغذ بيرون بيايم و يكجا ساقهايت را با هم ببلعم و بعد هم كه صداي در آمد لاي دفترم پنهانت كنم. اما هنوز نيامدي و من هر شب دستم را با كاغذ پاك مي كنم وقتي صداي در را مي شنوم. تمام متنهايم خيس خشك شده است . چقدر هم شبيه من هستند كاغذهايي  كه بي مادر بزرگ مي شوند. بزرگ كه نمي شوند، هر روز پير تر ، چروك تر زرد تر مي شوند. خيلي دوست داشتم از لاي اين همه كاغذ يكي را شوهر مي دادم. اما مادرم ديروز مي گفت تو پسر زا هستي. هر بار كه جواب سونوگرافي را مي گيرم مايوس مي شوم از اين همه مرد بودن.

بيشتر كاغذها را سربه نيست مي كنم تا بعدها مجبور نباشم پاي لرز خربزه هايي كه خوردم بنشينم. اما قبل از زنده به گور كردن خودم لاي دهليز پوسيده ي مغزم، با دكتر حرف مي زنم. قابله ي قابلي است. قبلا كه نمي شناختمش دردم مي آمد اما حالا فهميدم ارتجاعي بودن ماهيچه هاي لاي پا چقدر با درد نكشيدن ارتباط دارد. وقتي تشخيص داده شد كه باز هم نوشته هايم تالاسمي ماژور دارند با اينكه معلوم نيست از من گرفته اند يا از مادرشان باز هم با همان دستان سابق مشغول مي شوم. هنوز معتقدم يك روز كه دستم رفت لاي پاهايت يكجا از توي مغزم مي زني بيرون و احتمالا روزها هم مي توانم بنويسم.

امشب ديگر نمي نويسم چون قبل از نوشتن پاشيده بودم به خودم و يادم نبود كه پير شدم و توان قبل تر ها را ندارم.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

حراج/ حراج/

خاک مکه.

حراج شد. بدو بدو آتيش زدم به مالم .

حراجش کرديم.

خاک مکه .

به چشم های قهوه ای سوخته ات عادت کرده بودم و يادم رفته بود که بوی خاک می دادی و صدای لبه های لبت را نمی شنيدم که داد می زدی حراج.

تمام عمر حراج کرده بودی تنت را که خاک بود و بوی ماتيک می داد. فروش نمی رفتی اما مانده بودی روی دستم و داغ نمی شدی از بس که عرق می ريختم روی انحنای کودکانه ی پستانهايت. بوی نم گرفته بودی از بس فروش نمی رفتی. هيچوقت چراغ را خاموش نمی کردی تا من بخوابم و بعد هم که بيدار بودی و ساکت. تمام مدتی که دستم زير سرم بود و زير سرم بلند نمی شد خواب نمی ديدم. چقدر دلم می خواست جيق می زدی. حتی وقتی روی دستم آب می شدی سکوت کرده بودی و لب هايت که خشک شده بود. تمام خاک تنت پر بود از من و من به کل خالی بودم از خودم.

وقتی برای اولين بار خواب ديدم. زير سرم بلند شده بود. حسرت می کشيدم که از خواب بيدارم کنی. داد می زدم اما تو اينبار سکوت نکرده بودی خواب بودی. خواب می ديدی اما چه خواب خوبی بود که داد می زدی آه می کشيدی جيق می زدی . دستم را که حالا خواب بودی توی پوستت حل می کردم. روی خودم می ريختم و برای خودم آه می کشيدم تا خواب خيست را خراب نکرده باشم.

هميشه روبروی آئينه می نشستی و با اکراه خط چشم می زدی و سرمه می کشيدی . ماتيک اما نمی زدی که بو می داد. بعد ها ياد گرفته بودی فقط ماتيک بزنی که بو می داد. از بوی خاک خسته شده بودی. ياد گرفته بودی که زن هم عرق می کند و هم سرفه. ياد گرفته بودی خوابيدن گناه نيست. اما تا من خوابم برد باز سکوت کردی به عادت ماهانه ی خودت برگشتی. باز هم گناه می کردی وقتی گرم می شدی روی دستم وقتی می خنديدی وقتی که نگاه می کردی که وای چقدر گناه!!!

حالا که گناه نمی کنی چقدر دلت برای مهمانی تنگ شده . دنبال ميزبان می گشتی که باز هم خودت نباشی و آدم نباشی و قرن ها پيش هم که هستی برده باشی. شنيده بودی که محمد خدای بنده هاست و تو هم که ذاتا کنيز به دنيا آمده بودی.

به حراج گذاشتی خودت را تا در حراج خاک که زياد پيدا می شود خريدار باشی.

حراج/حراج

خاک مکه داريم خانوم.

 چشمهای قهوه ای شما چقدر شبيه بانوی ما زهراست.

 

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤

 

موضوع انشاء: خداحافظي

 

پيشتر ها كه موضوع انشاء مي گرفتيم سعي مي كردم با بيتي از سهراب رنگي به دفتر انشاء بدهم_ آنروزها براي هر درس دفتري داشتيم_ اما امروز شعر نمي نويسم، شايد به اين خاطر كه دفتر انشاء دفتر شعر نيست. از وقتي كه به خاطر دارم سعي نمي كردم دفترم طرح دار باشد، شايد هم دلم مي خواست ولي نه حوصله ي نقاشي داستم، نه استعداد و نه پول كه دفتر آماده  بخرم. پس برزخ نيز طبق عادت ساده بود. معلم انشاي ما امسال دير آمد براي همين هم بود كه دير شروع كردم به نوشتن و دير تر دفتر خريدم. اما درست امروز بود كه دست تقدير يا بهتر بگويم جناب آقاي مدير كلاس انشاء را از برنامه ي درسي ما حذف كرد. نه تنها اين درس بلكه بسياري از كلاسهاي ديگر را هم. پس همين امروز امتحان آخر ترم را برگزار كرديم. مثل هميشه از امتحان بيزار بودم اما بايد اين آخرين انشاء را مي نوشتم. انشايي كه ديگر از روي ميل نيود بلكه جبر امتحان بود. موضوع انشاي امروز خداحافظي بود. اما خداحافظي از چه كسي؟ كسي نيست كه بتوان از او خداحافظي كرد زيرا از ابتدا بر اين عادت استوار بودم كه براي خودم بنويسم، تنها براي خودم. اما اين روزهاي پايان ترم چند همكلاسي با اجازه ي خود دفتر انشاي مرا هر روز مي خواندند. خوب زياد بد نبود اما خوب هم نبود. چرا كه ترك عادت موجب مرض مي شود. خيلي دلم مي خواست كه خداحافظي امروز مثل سلام ديروز مخاطبي جز خودم نداشته باشد. مخاطباني كه درد بزرگشان درد دلتنگي، درد بي غمي، درد عشق  و هزار درد بي علاج  ديگراز اين دست بود. خوب نبايد بيش از اين هم توقع داشت اما شايسته نيست به بهانه ي اينكه «مرد را دردي اگر باشد خوش است» براي خود درد بسازيم. درد بي دردي درست بزرگترين دردهاست كه ما نمي فهميمش. آتشي كه اگر خوب ببينيم همان درد خوشي است كه شما به بهانه اش دست به ابتكار زده ايد. اما نبايد فكر كنيد كه اين انشاء مخاطبي دارد. مهمترين نكته: به خودتان نگيريد. امروز تازه فهميدم چه خوب شد آقاي مدير اين كلاس را تعطيل كرد. كم كم داشت باورم مي شد كه خبري هست، دردي هست،اما يادم نبود كه اي داد اين توهم چقدر زيبا بود كه من هم نفهميدم چيزي بيش از توهم نيست. پس،از اين پس بايد رفت دنبال نان كه خربزه آب است. داشت باورم مي شد كه من هم خرده بورژواي بي درد هستم. اما دقيق تر كه نگاه كنيم واقعا نسبم به سفالينه اي از خاك نزديكيهاي سيلك مي رسد. پشت در پشت بيل بود و خاك بود و دستان پدراني كه از خاك نان محصول مي گرفتند. اما اينروزها ديگر كشاورز از دستان خود كم كار مي كشد و پدران نيز به جاي بيل قلم به دست گرفته اند كه اي كاش هيچگاه چنين نمي كردند. براي اين مردم،قلم به اندازه ي بيلچه هم نمي ارزد. مي خواهم به اصل پدرانم باز گردم. مي خواهم با تمام آنچه نماد روشنفكري امروز است خداحافظي كنم. بايد از ابتدا بيل هامان را برداريم و اگر مرد بوديم كه دهان چند سر خانوار را پر كنيم بعد ادعاي اصلاح داشته باشيم در غير اين صورت تنها ادا در آوريدم و از زندگي هم خيري نديديم. شما را نمي دانم اما من هيچگاه بورژوا نبودم. نه امروز با قلم و نه ديروز با بيل. پس نبايد از اصل تقدير دور باشم. اصلي كه هيچگاه قبولش نداشته ام و ندارم ولي درست طبق جبر اين اصل حال بايد راهي را كه تا به اينجا آمده ام رها كنم و از ابتدا گام بردارم شايد اينبار وقتي به اينجا رسيدم كه دفتر انشايم را بگشايم از سنخ شمايان باشم شماياني كه نمي شناسم چه خصوصياتي داريد. اينبار با كوله باري از تجربه و فراغ بال بازخواهم گشت. آسوده از غم نان فردا. پس شما را به دردهايتان مي سپارم و با كفش آهنين به سراغ سرنوشت مي روم. خداحافظ.

راستي اين نكته را فراموش نكنيد كه گاهي بزرگترين كارها  با فرار از آنها انجام مي شود پس تعجب نكنيد اگر شنيديد جنگ را براي شما گذاشته ام و فرار كردم.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

انگار باران مرا ترد مي كند از خويش

 انگار نمي خواهد كه مرا نيز بشويد.

 و اين خوني كه سراسر وجودم و تمام رگهايم را كثيف كرده است بشورد.

 اين صدايي كه آمد رعد بود

 داد مي زد: برو زير سقف.

 بايد ببياريم اما نه براي تو

 تمام شهر را كثافت گرفته است.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

مهمانی خداحافظی

 

 

ـ شب خوبي نبود. بهتر بود كه تنها مي بوديم.

 

مردها هر كدام بي تفاوت به دوست هميشگي خود دست در دست دختران زيبا ، آنهايي هم كه آزاد تر بودند... . حاشا كه در اين واپسين شب زماني براي توصيف مستي ماده اسبان بي خويش ندارم. پس بايد سريع رفت سره اصل مطلب، حتي اينجوري حرف زدن هم نمي تونه مانع گفتن خيلي چيزا بشه. مرد روبروي ديوار نشسته بود ، بي تاب به نظر مي رسيد. هر از چند گاهي لبخندي مي زد تا خوشحال به نظر بيايد از حضور اين مگسان گرد اين بار پهن.

 تنها دست گيلاس پر از شراب گيلاس بود كه به گرمي او را بدرقه مي كرد. زمان درازي بود كه اينچنين عهد شكني نكرده بود. هواي اتاق هر لحظه بيش از پيش گرم مي شد و سقف كوتاه تر.

_ چي شده؟ سنگ كوب نكرده باشه؟

_ اينجا به غير از مشروب و سيگار چيزه ديگه اي هم بوده؟

_ نه به خدا. سنكوب چيه آخه با چند نخ سيگار و چند تا پيك مشروب كه كسي نمرده تا حالا.

_ كي امشب بيشتر پيشش بود؟ تو؟ تو؟ تو هم نه؟

ناگهان در باز شد و تنها ميهماني كه انتظارش را مي توان بي دعوت هم داشت وارد مي شود.

_ دلم نمي خواست ديگه ببينمت. خودخواه. بي لياقت. حتي مي تونم بگم بدي.

_ كي اومدي؟ نبايد مي يومدي، دعوت نشده بودي كه. اما چرا اينقدر سرم درد مي كنه. اه الان درست زمانيه كه مي شه سنگ كوب كرد. سيگار، مشروب و حالا هم كه تو.

_ فقط اومده بودم بگم چقدر ازت بدم مياد تازه دلم مي خواد يزنمت. بگير. اين به خاطر امشب. اين يكي به خاطره ديشب. اين به خاطره شب قبلش.

_ اين يكي رو محكم تر بزن دكتر. هممونه نصف جون كرده. بزن شايد بلند شد.  

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

The remedy heals

But the drug spins towards an obsession    

Like dark chocolate with nicotine

The treating of my addiction

Is with another session

For a drug attack sensation

Takes me to a million and one actions

Of expressions

I Am on love medication

It’s my only life time mission

What’s my medicine?

I’ll quickly make it a recognition

It’s his temptation

He is my drug, so his isolation

Will eventually lead me to a termination

I need his constant accelerations

With him I perform a continuation of consumptions

That’s the only way to make our love function

A conclusion without an opposition

Our love is a miracle and he’s my magician

So together we will create a relation towards a beautiful destination

 

 

نويسنده:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

برهنه

بگو برهنه به خاكم كنند

سراپا برهنه

بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم

كه بي شايبه ي حجابي

با خاك

عاشقانه

در آميختن مي خواهم.

 

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

قرار نيست كه هميشه برج بارون ابري باشه، بايد صبر كرد خورشيد آب دريا ها رو تبخير كنه و بعد ابر درست  بشه و تازه حالا وقت اين مي شه كه يه توده ي هواي سرد پيدا كنه تا اونوقت تازه بارون كم كم شروع كنه به باريدن. البته خوب يه روش ديگه هم وجود داره كه با لقاح مصنوعي ابرها رو بارور مي كنن تا بارون بباره.من اين روش و بيشتر مي پسندم چون زودتر به نتيجه مي رسه، تازه دردسر كمتري هم داره.

هواي باران خورده ي پاييز ديروز چقدر باعث انبساط خاطر بود وقتي كه فهميدم اين بارش حاصل لقاح مصنوعي نيست. چقدر خوشبخت بودم وقتي مي ديدم اين قطرات حاصل امتزاج ابرهاي گرم تهران با ابرهاي سرد نواحي  سيبري است. بسيار هواي مطبوعي بود وقتي فهميدم خدا آسمان تهران را هنوز فراموش نكرده است.

_ در اتاق بازه؟ باز هم كه بيداري. بيا بخواب، شب و گذاشتن براي خوابيدن.

_ شبها خيلي كوتاه شدن. حواست هست؟ دب اكبر هم تازه امشب پيداش شده، يك ماه بود كه هيچ خبري ازش نداشتم.

  

تازه فرار كرده بود، اما نمي دونست مقصدش كجاست. فقط فرار كرده بود كه فرار كرده باشه. خسته به نظر مي رسيد. معلوم بود اين طرفها غريبه، آفتاب حسابي سر به سره اون پوست سفيد آفتاب نخورده مي گذاشت. از دور كه مي يومد فكر كردم انعكاس آفتاب روي يه تخته سنگه، نزديك تر كه شد ترسيدم. اين وقت سال، اينجا وسط كوير ؟ رفتم طرفش. يه جور حس غريبي داشتم، مثل اينكه از قبل مي شناختمش. چند سال پيش براي اولين بار كه اومده بودم اينجا؟ آره هون موقع ديده بودمش. داشت از يه چيزي فرار مي كرد، ولي خودش مي گفت داره ميره مسافرت.  

_ اينجا بارون نمي باره؟ اومدم روزه ي بارون بگيرم.

_ بارون؟ بارون چي ؟ اينجا هميشه ستاره بارونه.

_فكر مي كردم اينجا ديگه از دست ستاره و بارون راحت مي شم. اما درست اينجايي كه همه فكر مي كنن اصلا بارون نمياد. تازه مشكل چند برابره. ستاره، بارون...!!!

 

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام پاسبانهاي مست!

هزار درود بر شما كه خوب مي فهميد مستي چيست، درود بر شما كه طعم لب ماتيك خرده را چشيده ايد.

اينروزها امثال شما كم يابند و خوب امثال ما زياد.

اينروزها زيرزمينها بوي شراب مانده مي دهد. شرابي كه در آرزوي خورده شدن مي سوزند و هر روز بيشتر تخمير مي شوند.

اما نگبانهاي جهنم شما تفهيم شده ايد به سكوت!

_ لقد خلقنا الانسان في كبد.

سلام بر شما انسانها.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ،۱۳۸٤

 

کاش سرانجام اين گور را با ديوار سپيد آهکی و خطوط برجسته سيمانی به من بسپارند.

گوری که آن دورهاست.

آرنجم را به ميز تکيه می دهم. چراغ با نور خيره کننده روزنامه ها و کتاب های بدردنخور را که من ابلهانه باز می خوانم روشن می کند.

در فاصله ای شگرف/ زير اتاق زير زمينی ام/ خانه ها سبز می شوند و مه جمع می شود.

گل يا سرخ است يا سياه. شهری است بی کران/ شبی بی پايان.

پائين تر از آن مجراهای فاضلابند. در اطراف/ جز زخامت زمين چيزی نيست. شايد گودال های لاجوردين باشد يا چاههای آتشين. شايد در همين راستاست که ماه ها و ستارگان دنباله دار/ دريا ها و افسانه ها به هم می رسند.

زمان دلتنگی به گوی هايی از ياقوت کبود و فلز می انديشم. من بر سکوت چيره گشته ام. چرا آن گوشه زير سقف/ چيزی چون روزنه رنگ نمی بازد؟

«آرتور رمبو/ زورق مست»

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

نگاه سرما زده ي مردي كه درست روبروي ما نشسته بود چقدر شبيه نگاه كلاغي بود كه داشت از روي سيم برق به زباله هاي پائين نگاه مي كرد. صحنه تاريك بود و مثل هميشه ما توي تاريكي داشتيم روشني بازي چند تا آدم بيكار و كه داشتن نقش آدمهاي بيكار و بازي مي كردن نگاه مي كرديم.

_ شما انسانهاي مزخرف، هان شما! سلام .

با ما بود؟ درست نمي دونم مخاطب ما بوديم يا آدمهاي مفلوكي كه پاي يه ميدون ساختگي توي اين سالن كوچيك وايستاده بودن. « خوب با هر كي بود لحنش اصلا مودبانه نبود.» همه داشتن به بالا و پائين پريدن و ديالوگهاي آدمهاي اونطرف ديوار گوش مي كردن و من براي خودم نشسته بودم و حرفي نمي زدم يا بهتر بگم حرفي نداشتم كه بزنم. البته قرار بود كه من هم وارد اين بازي بزرگ باشم اما خودم نخواستم و بعد براي اينكه از اونا متمايز باشم _ شايد هم براي اينكه اونا آدم بودن منم خوب آدمم ولي از نوعي كه مزاجش با بقيه خيلي فرق داره._ يه ديوار بلند از مقوا براي خودم ساختم درست شبيه يه برج بلند حالا برج بابل بود يا برج كج پيزا خودم هم درست نمي دونم فقط مي دونم كه با يه باد كوچيك همه ي زحمتم به باد مي ره و بايد از اول اين برج شخصي رو بنا كنم.

_ پير شدم.

_ اختيار داريد جناب آقاي دكتر دود از كنده بلند مي شه.

_ احساس پيري مي كنم صبح شير مي خرم و ظهر نون، كتاب مي خونم و مي خوابم. يه زن كم دارم كه فقط توي خونه باشه، براي خودش.

باز هم صحنه تاريك شد، اين جور وقتها معمولا مي خوان پرده رو عوض كنن. ولي هنوز چراغ برج اون يارو كه تنها نشسته و زل زده تو چشمهاي من روشنه. يكدفعه باز همه جا قرق نور شد و اندازه ي يه مجلس سخنراني بزرگ آدم ريخته بود روي صحنه، حتي بيشتر از ما كه بليط خريده بوديم. با اين تفاوت كه همه اونا ديالوگ داشتن و ما عادت كرده بوديم كه ساكت باشيم، خوب حالا كاملا قضيه متفاوت بود ما بازي مي كريم و اوا مثل يسري آدم نفهم حرف مي زدن. اما حالا يه چيزي خيلي جالب به نظر مي رسيد و نظر همه رو به خودش جلب كرده بود، يه آدم پير روي صحنه بود كه خيلي ساكت بود. يه آدمي كه براي خودش برجي از مقوا ساخته بود و خيلي شبيه ما بود. حالا ديگه همه اونو مي ديدن.

_ با خودكشي چطوري؟

_ وقتش نيست. بايد وقتش برسه.

_ حالا وقتشه. همه شبيه هم شديم.

 

 

 

 

3/5/84     تقديم به دكتر 

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤

 

امروز اجازه می یابم تا بمیرم، مسئول کفن و دفن از مسافرت برگشته.

 

                                                                                5/12/83

 

_ببخشید: حالا اجازه دارم بمیرم؟

اجازه دارم بمیرم؟ مرده شور جدید امروز ظهر رسید.

اجازه دارم بمیرم؟ خرج مراسم تدفین را آماده کردم.

اجازه دارم بمیرم؟ تمام بده کاریهام و پرداخت کردم.

اجازه دارم بمیرم؟ فوتبال امشب هم تموم شده.

اجازه دارم بمیرم؟ دیگه می تونم هر کاری دلم می خواد انجام بدم . حتی می تونم اجازه نگیرم. ولی ببخشید: اجازه دارم بمیرم؟

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

اصلا قرار نبود كه باران بگيرد. قرار بود هوا يك كمي ابري باشه و بعد هم كه خوب معلوم بود چه اتفاقي قراره بيفته. اما هوا ابري كه شد ديگه نمي شد جلو بارش و گرفت و تا به خودم اومدم ديدم پتو خيش شده. با هزار زحمت بلند شدم پنجره رو بستم. از پشت شيشه هم نگاهي به خيابان خيس حالا ديگه خالي از آدم انداختم، چقدر خوشحال بودم كسي اين وقت شب بيرون نيست تا مثل موش آب كشيده بشه. « ببين ما چيكار كرديم!» درست همين وقت بود كه كنار پنجره ياد همين جمله افتادم كه خيلي سال پيش براي اولين بار زير قطره هاي بي رمق بارون از تو شنيده بودم. با يه حس شرمندگي پرده رو كشيدم، بدون اينكه به پتوي خيس نگاه كنم رفتم كنار ضبط صوت و بدون اينكه ببينم يك نوار از قفسه برداشتم.

حالا ديگه صداي موسيقي و دود سيگار بود كه توي اين تاريكي نمي گذاشت به چيزي فكر كنم. اما همين موقع كه فكر مي كردم به هيچ چيز فكر نمي كنم داشتم به چند دقيقه قبل از بارون فكر مي كردم، به همون وقتي كه داشتم فكر مي كردم كه نبايد بارون بباره، آخه چمنهاي سبز بين اون دو تا درخت سرو بلند و كشيده تازه سبز شده بودن و امكان داشت با يه بارش سنگين حسابي آسيب ببينند. خوب حالا كه بارون باريده. بايد صبح بعد از خواب حتما برم سراغ چمن هاي از اين به بعد دست خورده و له شده زير پاي بارون، بايد بتونم اونارو از اين وضعيت در بيارم. شايد حالا دارم به اين فكر مي كنم كه جواب بارون و ديگه من نبايد بدم. اين قدرتيه كه توي تمام ابرها بالقوه وجود داره. اما با تمام اين حرفها اي كاش امشب بارون نمي باريد.

_ داري به چي فكر مي كني؟ بيا بخواب.

_  تو بخواب بارون كه بند اومد منم ميام.

 

 

عاشقانه ها4

 

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

َيادم نيست نوري كه باعث بسته شدن چشمم شد از نگاه سبزي بود كه آنروز در خواب ديده بودم  يا از گلخانه ي شيشه اي كنج اتاق، يا اصلا باز هم  خواب بودم و هنوز خواب مي ديدم كه نگاهش در اتاق ارزوهاي كودكيمان ميخ مانده روي چشمان حالا ديگر بسته ام و تنها مي توانم از پشت گوشي بعد از عمري نگاهش را حدس بزنم. هر چه بود چشمانم حالا باز است و ديگر از نگاه تو هيچ خبري نيست و ازآن جمله اي كه با هزار زحمت گفتي« سرم! سرم سنگينه.».يادت مياد وقتي از سنگيني و گرما حرف مي زدي چي بهت گفتم؟ سعي كن هميشه يادت باشه كه چي گفتم و چه اتفاق قشنگي افتاد. اما اين يه رازه بين ما، بايد خوب يادت باشه كه اونروز سربازرس چي گفت« شانس آوردي گير من افتادي.» شايد اينبار گير يكي افتادي كه ديگه شانسي توش نبود.. پس اين يه رازه.

نقاشي هاي غزل روي ديوار با عروسك ها در گوشي حرف مي زدن و تو مي ترسيدي كه نكنه فردا شب همه ي ماجرا رو براي غزل كوچولو تعريف كنن. همين موقع بود كه با ترس تو از خواب پريدم و گوشي رو از گوشم جدا كردم گذاشتم روي لبام شايد بفهمي كه اين يه رازه بين من و تو، حتي اگر عروسكها هم چيزي گفته باشند باز تغييري تو اوضاع داده نمي شه. يه راز هميشه يه رازه، حتي اگه همه دنيا از ماجرا با خبر باشن باز مي دونن كه اين يه رازه بين من و تو. من و تويي كه شانس آورديم گير اون سربازرس خوش قلب نيفتاديم.

_ داره صدا مياد. كسي اومد تو. قطع كن بعد تماس بگير.

_؟؟؟؟!!!

_ الو، خوبي ؟ سرت كه ديگه درد نميكنه؟

_ خرس عروسكي غزل بود هميشه سر اين ساعت صداي پارس بابي كوچولو رو تقليد مي كنه، آخه غزل بابي رو بيشتر از همه دوست داره.

_ سرت خوب شد؟

_ هميشه دلم مي خواست يه اتاق درست شبيه اتاق غزل مي داشتم.

_ اتاق غزل؟ همون جايي كه براي اولين بار معتكف شديم؟

_ دلم مي خواست نور مستقيم توي چشمات بتابه كه مجبور باشي ببنديشون و من مجبور نباشم از پشت پلكهات خودم و كه داشتم نگاهت مي كردم ببينم. خيس عرق.

_ خدا كنه سر غزل هم زير همين نقاشي ها سنگين بشه، جاي خوبيه.

سربازرس مرد خوبي بود. من خيلي دوستش داشتم، حتي بهش گفتم كه من و ببخشيد كه از روي خود خواهي گوجه سبز هاي شما رو هم خوردم. اما حالا آمادم تا آخر عمر خودم و از ديدنت محروم كنم، چون تو دلت نمي خواد هيچ جاي ديگه به جز اون اتاق با هم باشيم.

وقتي كه حالا ديگه چشمام بازه و خواب نمي بينم مي دونم كه اين خواب يه راز بود بين من و همون غزل كوچولويي كه هميشه آرزوي داشتن اتاق پر از عروسك و عكس داشت.

 

 

عاشقانه ها 3 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

 

امروز آخرين وصيت نامه ام را تنظيم كردم.

_تمام نامه هاي عاشقانه ي عمرم را يكجا بسوزانيد.

 

 

 

 

 

عاشقانه ها 2

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

 

حرفي كه در ته فنجان قهوه چشمك مي زد ارجاعي بود به نون اسم تو كه بايد بر حذر بود از اين اسم و نگاه باراني اش كه شور مي ماند براي هميشه زير لبهايت مزه اش. و تو چه خوب مي داني كه اين شوري را با هيچ نون شيرين ديگري تعويض نخواهم كرد كه پابند اسم تو مانده ام براي هميشه. و نسيم وصل را هر بار با ياد تو از آغاز تا انتها سر مي كشم، بي هيچ وقفه اي.

 يادت مياد آنروز گرم تابستان كه بايد مي آمدم ، كه آمدم، تا اولين برگ از 52 برگ بازي را به يادگار از من داشته باشي. يادت ميايد كه چه زود گرم شدم در حرارت بدنت؟ و باز هم يادت ميايد كه صادقانه اعتراف كردم كه هيچ از اين بازي خوشم نمي آيد؟ چرا که هميشه گفته ام نحوست اين بازي از 13 برگ دلش آب مي خورد.

بايد قبول كرد كه تا قهوه و فنجان و من هستيم اين نون نامعلوم و نسيم نيز در نون نگاه تو جا خوش كرده است. بايد به بايد هزار نون نه تن در هم تا شايد از پس تمام اين جوابهاي مكرر تو را به نون نگاهت به چنگ آورم. بايد از سرنوشت دكتر نون براي نون ته فنجام صحبت كنم. بايد از هر هزار نوني كه قرار است

 نون نه

 نون نا

نون نو باشد پيشت به التماس اعتراف كنم:

_ بازي شروع شد. حكم دل.

 

عاشقانه ها 1

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

 

وقتی مردم دلم می خواهد کفش های بی نظيری به پايم کنيد

سرم را به کلاهی سخت زيبا بياراييد و سکه ۲۰ دلاری طلايی به

زنجير ساعتم بياويزيد

بدين گونه برادران در گذشته ام خواهند پنداشت که خوشبخت مرده ام.

 

شاعری سياه

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤

 

آرزوي نظم، ميل به تبديل كردن دنياي انساني به دنياي غير طبيعي و ناهمساز كه در آن همه چيز بسيار خوب و بر طبق برنامه زمان بندي شده عمل كند و تابع نظامي فرا شخصيتي باشد نيز هست. آرزوي نظم در عين حال آرزوي مرگ است، زيرا زندگي فروپاشي بي وقفه نظم است. يا به عبارت ديگر: آرزوي نظم دستاويزي شرافتمندانه، بهانه اي براي انسان ستيزي خصمانه است.

 

 

 

ميلان كوندرا« مهماني خداحافظي»

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

كساني كه چشمشان به دشنه مي افتد، نمي توانند از وسوسه ي بازي با آن بپرهيزند.

انگار كه مدت ها در جست و جويش بودند.

دست، مشتاقانه دسته ي منتظرش را در چنگ مي فشرد

و تيغه ي قدرتمند بي اختيارش راحت به درون غلاف مي لغزد.

 

اما دشنه جوياي چيز ديگري است.....

 

 

 

بورخس « دشنه»

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

آسمان بی تفاوت به تمام عادتهای پیشین خود نقره ای می تابید، و با اینکه پدیده ای به گمان تازه بود اما احساس نوعی اشنایی را از پس شاخه های سبز تک بلوط باغ برای من زنده می کرد. نوعی غرابت دور درست شبیه خاطرات خوش دوران کودکی. بی گمان هیچوقت پیش از این اینجا نبوده ام و امروز نیز به واسطه تو، برای اشنایی بیشتر با خانواده ات اجازه حضور در این مکان را یافته ام. اما برخورد ها به گونه ایست که گویی سالهاست ما با هم اشنا هستیم و این اسمان نقره ای نیز تعجب هیچ کس را بر نیانگیخته درست مثل اینکه هر کدام از ما به تنهایی با این موقعیت جدید و نادر از قبل آشنا بوده ایم.

 فضای باغ یاد آور گذر زمان بود،  زمانی که بی تفاوت از کنار ما گذشته بود و هیچ یک از ما انرا حس نمی کرد. به خاطر دارم از اولین باری که به اینجا پا نهاده ام هیچ وقت توان خارج شدن از آنرا نیافته ام اما هر روز بیشتر از روز های قبل شوق ماندن در من افزایش می یابد حتی هیچگاه نخواسته ام از کنار تو گامی دور شوم و با اینکه خوب می دانم روزی همه ما دیگر نخواهیم بود و این باغ با تمام زیبایهایش از بین خواهد رفت و من دیگر نمی توانم کنار تو جلوی این بلوط تنومند بایستم و به آسمان نقره ای خیره شوم همچنان به بودن اصرار می ورزم و حتی برای لحظه ای کمرم را خم نمی کنم که خستگی ناشی از صاف ایستادن را کمی تصلا بخشم و با نوعی احساس غرور همچنان سیخ ایستاده ام. چهره مادرت نیز بی هیچ تغییری از همان ابتدا تا به حال پیر است و مثل تمام پیرها برای اثبات جوانی هنوز هم سیخ می ایستد و هیچگاه به روی خود نمی آورد که بی حرکت ماندن آن هم برای مدتی طولانی برای این سن چقدر دشوار است. درخت سبز پشت سر من نیز که با تغییر فصل هم رنگ برگهایش زرد نمی شود و همانند عضوی از خانواده هیچگاه از ما دور نمی شود و همچنان استوار به بودن در کنار ما اصرار می ورزد و برای همیشه نور را یکسان از لابه لای برگهایش به صورت ما می تاباند و زمان تنها توانسته است از سبزی اولیه اش بکاهد. به غیر از این تغییر نا محسوس او هم همچنان سیخ در کنار ما ایستاده. اما گذسته از حضور همه ما که به نوعی مجبور بودیم تا در این موقعیت باشیم وجود برادرت همیشه برای من سئوال بوده بعضی وقتها او را فضول خطاب می کنم چرا که حضور او اینجا در کنار ما هیچ ضرورتی نداشت و تنها دلیل او حس کنجکاوی بیش از حدی بود که برای شنیدن اولین حرفهای عروس و مادر شوهر از خود نشان می داد و برای اینکه خود را با جمع همسو کرده باشد او نیز درست شبیه مادرت سیخ ایستاده بود. شاید هم این نوعی عادت خانواده گی است چرا که تو هم مانند آنها ایستاده ای، سیخ.

اما هیچگاه نتوانستم دلیل رنگ عجیب آسمان را درک کنم زیرا تا قبل از اینکه آن صدا بیاید همه چیز عادی بود و بعد از أن نیز هم. اما درست در همان لحظه خاص و از همان زمانی که میل حرکت در من نابود شد تا به حال آسمان هیچ تغییری نکرده است و همچنان نقره ای می تابد.

اسمان نقره ای و دیوار و تو. همه چیز ثابت مانده جز من. و من نیز ثابتم تا زمانی که هنوز دیوار ها فرو نریخته و نسوخته اند. کم کم زردی به سراغ اسمان نقره ای ما نیز می اید و رنگ کهنگی همه چیز را می پوشاند حتی سبزی این درخت که معلوم نیست بعد از ما چه بر سرش آورده اند. تو نیز هنوز سیخ ایستاده ای ولی اینبار با چشمان بسته به کجا خیره ای. نمی دانم. عادت سیخ ایستادن را بعد از ان روز هم حفظ کرده اید خانواده ای که هنوز هم سیخ ایستاده ولی اینبار روی خط افق. تنها من مانده ام با اسمان نقره ای و درخت رنگ پریده در کنار تو که هنوز هم ایستاده ای ولی روی خط افق، سیخ!          

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

_ گفتي چي؟

_ هنوز زنده ست. همين!

اتفاقا قبل از اينكه ديروز اين خبر و بشنوم فكرش و مي كردم كه قرار اين اتفاق بيفته، ولي خوب سعي مي كردم به روي خودم نيارم. يه روزايي با هم خيلي خوب بوديم، قبل از مادر شدنش، قبل زائيدنش، قبل از اينكه اصلا بشه با آزمايش ثابت كرد من زحمت تمام مرداي فاميل و كم كردم و حالا ديگه راه براي همه بازه.

_ ديونه، تو هنوز زنده اي؟

_ فكر مي كردم راحته. مرگ و ديدم، يه پسري بود درست شبيه تو. اما گهش بگيرن. اونم مثل تو بود. نمي خواست من و قبول كنه.

همين چند سال پيش بود كه تازه فهميدم سبيل پشت لب، جوش روي بيني و تند تند حموم رفتن چه معنايي داره. همون وقتا بود كه فهميدم وظيفه ي مردونگي چيه، اينه كه بابا بشيم و يه زجر حسابي به مامانا بديم و بدش هم كه خوب بهشت زير پاي اوناست نه ما! اونوقتا خيلي فكر مي كردم، برعكس همه دوستام كه به وظيفه مردونگيشون عمل مي كردن من سعي مي كردم بيشتر بهش فكر كنم تا عمل.

 

بابا آمد/۱

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

بشريت به ميزان شگفت انگيزي آدم احمق توليد مي كند

آدم هر قدر خرفت تر باشد بيشتر آرزوي توليد مثل كردن دارد.

آدمهاي بهتر حداكثر يك بچه توليد مي كنند و بهترينشان به اين نتيجه مي رسند كه اصلا توليد مثل نكنند.

 

 

 

ميلان كوندرا«مهماني خداحافظي»

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

ما- در

مادر

مرثيه اي كه با اولين زجه هايت سرودم، شنيدي؟

آخرين زجه هاي من نيز همراه مرثيه اي است كه تو خواهي سرود.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

عفيف.
عفيف!
عفيف؟
مادرت را به ياد داري
وقتي در امتداد اسطوره اي مقدس اعجاز مي كزد
وقتي نگاه مي كرد به شاخه هاي هوس ناك
وقتي كه مهريه اش را خون پدر كردند
وقتي كه سنگ بر صورتش مي خورد؟
 
 اما
نگاه كن دست سرد كدام پدر
بر استخوانهاي پوسيده ي مريم كشيده مي شود.
 
 
 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤

 

یادم نبود به خدا نمی شود دروغ گفت.

 

سنگ قبرم را سیاه بگذارید

با اسم و تاریخ های همیشگی.

 

 آه،

 چقدر دلم می خواست هویتم را با تو قسمت کنم 

وقتی کرمها مهمانی شام آخر دارند

یادت نیست:

 قلمو را بردار،

 شام آخر را بکش هاي هزار باره ي من ؟

یادت نیست.

امروز خوب نگاه کن

قابی سیاه با منوی معرفی غذا

و جمع مهمانهای  گرداگرد من.

 

حالا نشسته ای

گریه می کنی

دلت می خواهد منوی سیاه را برداری

و به هزار بهانه لیست غذا را تغییر دهی.

 

.

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٤

 

من از سمساری ها خوشم می آید

چرا که جسم فسیل شده تو را به یادم می آورد.

 

زن سرخ پوست پشت ویترین، لخت. لختش قشنگ تربود اگر می گذاشتنش روی طاقچه تا لمسش کنیم. چقدر قوس کمرش شبیه همان شبی شده بود که تو سیخ ایستاده بودی و لخت. چشمانت را بسته بودی . اما تو هیچگاه سرخ نبودی جز وقتی که خجالت می کشیدی از روشنایی و بعد، تازه لامپ را خاموش می کردی. سرخ نه. سیاه چرا اما سرخ نه. شاید این زن هم وقت نکرده که لامپ را خاموش کند و در همان لحظه از شدت خجالت خشک مانده و حالا هم که اینجا زیر نور ایستاده. با این تفاوت که دیگر نمی تواند لامپ ها را خاموش کند. باید تا عبد سرخ بماند. چقدر خال روی بازویش به چشم می آید. درست مثل همان خال سیاهی که روی بازوی! کدام یک بود؟ راست یا چپ؟ یادم نیست. اما نه، وقتی که همان شب که خواسته بودی که با من باشی  دست راستم را روی بازویت گذاشتم ! همان وقت بود که تازه زیره نور چراغ خاموش فهمیدم که این خال روی بازویت سبز شده. خال روی بازویت چپت بود چون وقتی جلو آینه می ایستی دست چپت را راست می بینی و راست را چپ . آن شب هم که تو درست روبروی من بودی، اما هیچکدام از ما نایستاده بودیم . پس شاید این قانون اینه و برعکس شدن تنها در حالت ایستاده جواب گو باشد اما نه درست همان شب برای یک لحظه که  یادم نیست چقدر طول کشید، برای یک لحظه در آن همه تاریکی خودم را در چشمانت دیدم.

خال روی بازوی چپت بود. خال این زن سرخ پوست هم چقدر شبیه همان خال روی بازوی چپ تو است که روی بازوی چپش سبز شده. هر چقدر بیشتر نگاه می کنم بیشتر دلم می خواهد که ای کاش تو هم اینجا بودی و خودت را لخت می دیدی. اما بعد از همان شب که اولین بار بود که می خواستی در خانه من توی اتاقم روی تختم و بدون هیچ نوری کنارم بخوابی، دیگر ندیدمت. بعد از آن شب نه. درست همان شب بود که دیگر ندیدمت. وقتیکه چراغ را خاموش کردی دیگر سرخی تنت را ندیدم و بعد از اینکه خودم را در چشمانت دیدم دیگر احساست نکردم. حتی یادت رفته بود که لباسهایت را بپوشی. درست وقتی که می خواستم بیشتر زن سرخ پوست را نگاه کنم نگاهم به نگاه خیره اش گره خورد. همان چیزی را دیدم که آن شب توی چشمان تو دیدم. وقتی که به خودم آمدم در کوتاهترین زمان خودم را به خانه رساندم و لباسهایت را برایت آوردم.  

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤

 

سالهایت که سوراخهای گوش خود را با موم مسدود نموده ایم و آن وقت گمان می کنیم که چیزی برای شنیدن نیست.

                                                                                                                        «مارتین بوبر»

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٤

 

شمایل تو انعکاس آب بود در بی آبی شیارهای وجودم و آسمان خشکید وقتی در یا مقلب القلوب تو سیب می شدم در آب. درست در آخرین سین این سینی که سفره بود جا ماندم. یادم نبود که تو هم تخم مرغ رنگ شده دوست داشتی. وقتی داشتم که سیاه می شدم، مادر! چشمانم سفید نقاشی شد و تو در حسرت ماندی که آبی را ربودند از چشمان سفید یخ زده ام. یادم نمی رود که آن سال به جای سکه دلم می خواست سیخ ضرب کنیم روی سفره و به جای سرکه عسل. اما امسال تن دادم به تمام سین های تکه تکه شده در این سالیان بی حجاب. به یاد داری آن سال عید که درد می کشیدی و سال بعد سفره را کمی بزرگتر انداختی؟ همان سال بود که می خواستم داد را داد کنم از این همه بیداد که چرا بابا آب داد. امسال تکان نخوردم در آب، اصلا یادم نبود که باید تکان خورد در آب. مانده بودم که چگونه یا محول الحول و الاحوال را تحویل کنم که شما، یا مدبر شما این کار را کرد. درست مثل همیشه. درست مثل همیشه.

 

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤

 

کجا؟

زود نبود؟

 پشت پايت خشکيد. فهميدی؟

 

باز می گردی؟

برگرد.

يادم نبود پشت پايت بذر بپاشم.

 

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳

 

در منطق دنيا

جايگاه خويش را بدون گرفتن جايگاه ديگری  نمی توانيم بدست آوريم.

 

   «بوبن»

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳

 

اگر زنی به من بگوید دوستت دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه می خری،به زنهای دیگر نظری نداری، ظرف می شویی، آن وقت من مایوس می شوم. چنین عشقی انگار می خواهد چیزی را به چنگ بیاورد.

چقدر زیبا تر است اگر انسان در عوض بشنود: من دیوانه توام، هرچند که تونه فقط باهوش و درست کار نیستی،بلکه یک دروغگوی خودخواه و عوضی هم هستی.

 

                                                                               دنیای قشنگ نو / هاکسلی

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۳

 

آتش نشانی کمک!

اما

آتش نشانها

درنگ!

ترا به چکمه هايتان

ترا به برق کلاهتان

قلب مشتعلم را

با ملايمت

خاموش کنيد

خودم

برايتان

آب خواهم آورد.

                                           ماياکوفسکی/ابر شلوارپوش

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳

 

امروز اجازه می یابم تا بمیرم، مسئول کفن و دفن از مسافرت برگشته.

 

                                                                                5/12/83

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳

 

خواستن ما را می سوزاند و توانستن ما را خراب می کند، ولی دانستن وجود کم توان ما را به آرامشی پایدار می رساند.

 

   «رولان بارت/ نقد و حقیقت»

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

 

شيرين من، نگاه تو در ازدحام تيرهاي فلزي، سيمهاي مملو از برق گم شد و من در پريشاني خود تو را جستجو مي كردم، در هر نگاهي و هر خيال هرزه اي به دنبال تو مي گشتم. بي خبر از آنچه بود و من ناديده  اش مي گرفتم. حسرت نگاه دوباره به سيماي آغشته از معصوميتت به آتشم كشيد و سيمهاي برق تنها ارتباط ما بود و ما بي خبر از اين ارتباط هميشگي در پس چه بوديم، خود نيز حيرانم. شيرين من فرهاد تو در ازدحام اين سيمها و سيمهاي ديگر گم شد، فهميدي؟ اين بود نتيجه آنچه كه ما مي خواستيم. فهميدي؟ به آسمان نگاه كن شايد ستاره اي يافتي، چرا كه اينروزها خورشيد نيز كم پيداست چه رسد به ستاره قطبي كه شبها طلوع مي كند و با اولين اشارهاي خورشيد رنگ مي بازد. ديگر نه مي توان آغوشي گرم براي لحظه هاي خستگي فرهاد نا توان از تكرار تيشه و كوه يافت و نه ديگر گيسوي شيرين را مي توان بالاي هر بلندي به نشان پلكان رسيدن به عرش جست، اين بود پايان اين همه تكرار ما براي رسيدن به سعادتي جاودان.

ديگر بهاي ديدن شيرين تيشه فرهاد و سماجت خسرو نيست. اينروزها نگاه ها به سيمهاي زردي است كه چراغهاي خانه و ماشين را روشن مي كنند و نه به چراغ روشن دل. اينروزها شيرين هم ديگر حلاوت قديمي خود را ندارد، حرارت فرهاد نيز كمتر از سابق. اين بود آنچه كه ما براي رسيدن به سعادت مي خواستيم؟

شيرين، ديگر به آسمان نگاه نكن. بهتر بگويم ديگر نگاه نكن، اينجا چيزي ارزش ديدن ندارد، هر چه هست ما خود خوب، زشت مي دانيم. نگاه نكن. بيا براي لحظه اي هماني باشيم كه هستيم و نه آنچه به ما آموخته اند، كه چه سخت است. خوب ميدانم چه سخت است حتي براي لحظه اي خودمان باشيم. به ما گفته اند كه خوب چيست؟ يادم نمي آيد، هر چه گفته اند از بدي ها از پليدي ها و از هرزه گيها بوده هيچكس دلش نخواست يكبار، حتي براي يكبار از خوبي ها براي ما سخن بگويد. بيا، امروز ديگر تصميم ات را بگير هماني باش كه خودت خوب مي داني نه آني كه زشتش نمي خوانند.

براي فردا گام هايت را استوارتر بردار، چرا كه آنگونه خوب بودن سخت تر از هر بد بودن.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

دستان من کنار تو گرم می شود

در برف.

با تو، کنار جسم سرما چشیده ات می خوابم.

و خود را در الماس بی مانند چشمانت می جویم.

اما چه سود. چه سرد و چه بی تحرک خوابیده ای.

دست تو چه آرام در دستان من آب می شود

و تنها آنچه از تو تا به امروز یادگار دارم

همان دو چشم الماس گونه ات می باشد، که همدم تمام شبهای برفی من است.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۳

 

آری، قصه های امروز را

برای غصه های فردا می سرایم.

 و غصه های امروز را

 با قصه های دیروز تسکین می دهم.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

آخرين پيام ناخدا:

 بادبانها باز، باد مي آيد.

درود بر تو اي ناخداي هزار طوفان، كه آبديده به امواج حوادثي و زخم خورده از چشم شور دريا. ساحل نزديك است. مي شنوي؟ صداي سيلي امواج بر صورت ساحل را مي شنوي؟ اين صداي زجه هاي من است زير بار حدود معين از دادگاه تقدير و دريايي كه تو بر آن چهار نعل مي تازي و سوار بر امواجش مثل هميشه حكم مي راني به دستور تقدير مأمور اجراي حكم من است.

اجراي حكم توسط دريا؟

عجيب بود مگر ملوان ها شنا بلد نيستند؟ بايد كه شنا را خوب بدانند و ماهي ها را از اعماق جان دوست بدارند، چرا كه اين قانون درياست: شنا، دوست داشتن.

اما مگر تو شنا نمي داني ناخدا؟

 به هيچ كس نگو، كه اگر كسي بداند تو نيز عاقبت به دستور تقدير و به دست دريا مجازات خواهي شد. همان گونه كه من.

آخرين پيام ناخدا:

بادبانها پائين، طوفان نزديك است.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

آدم هميشه به شنيدن شيونهای کاکاييها خيال می کند که بار غم بر دلشان سنگين است حال آنکه جيغهايشان هيچ معنايی ندارد و مسائل روانی خود آدم است که اين احساس را در دلش بيدار می کند. آدم همه جا چيزهايی می بيند که وجود ندارد. اين چيزها همه در دل خود آدم است. انسان به يک جور درون گو مبدل می شود که از زبان کاکاييها و آسمان و باد و خلاصه همه چيز حرف ميزند. صدای عرعر خری را می شنويم. خريست و فوقالعاده هم خوشحال و نيکبخت است. به قدری خوشبخت است که فقط خرها می توانند باشند. با خود می گوييم: وای خدای چه فلاکتی در اين عرعر نهفته است! دلمان برايش کباب می شود . ولی اين برای آن است که خر واقعی خود مائيم.

 

رومن گاری/ خداحافظ گری کوپر

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۳

 

اينبار، تمام

 باز مي شوم

نيمه نه

تمام براي هميشه، باز.

 

 

10/11/83

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

 

آسمان بی تفاوت به تمام عادتهای پیشین خود نقره ای می تابید، و با اینکه پدیده ای به گمان تازه بود اما احساس نوعی اشنایی را از پس شاخه های سبز تک بلوط باغ برای من زنده می کرد. نوعی غرابت دور درست شبیه خاطرات خوش دوران کودکی. بی گمان هیچوقت پیش از این اینجا نبوده ام و امروز نیز به واسطه تو، برای اشنایی بیشتر با خانواده ات اجازه حضور در این مکان را یافته ام. اما برخورد ها به گونه ایست که گویی سالهاست ما با هم اشنا هستیم و این اسمان نقره ای نیز تعجب هیچ کس را بر نیانگیخته درست مثل اینکه هر کدام از ما به تنهایی با این موقعیت جدید و نادر از قبل آشنا بوده ایم.

 فضای باغ یاد آور گذر زمان بود،  زمانی که بی تفاوت از کنار ما گذشته بود و هیچ یک از ما انرا حس نمی کرد. به خاطر دارم از اولین باری که به اینجا پا نهاده ام هیچ وقت توان خارج شدن از آنرا نیافته ام اما هر روز بیشتر از روز های قبل شوق ماندن در من افزایش می یابد حتی هیچگاه نخواسته ام از کنار تو گامی دور شوم و با اینکه خوب می دانم روزی همه ما دیگر نخواهیم بود و این باغ با تمام زیبایهایش از بین خواهد رفت و من دیگر نمی توانم کنار تو جلوی این بلوط تنومند بایستم و به آسمان نقره ای خیره شوم همچنان به بودن اصرار می ورزم و حتی برای لحظه ای کمرم را خم نمی کنم که خستگی ناشی از صاف ایستادن را کمی تصلا بخشم و با نوعی احساس غرور همچنان سیخ ایستاده ام. چهره مادرت نیز بی هیچ تغییری از همان ابتدا تا به حال پیر است و مثل تمام پیرها برای اثبات جوانی هنوز هم سیخ می ایستد و هیچگاه به روی خود نمی آورد که بی حرکت ماندن آن هم برای مدتی طولانی برای این سن چقدر دشوار است. درخت سبز پشت سر من نیز که با تغییر فصل هم رنگ برگهایش زرد نمی شود و همانند عضوی از خانواده هیچگاه از ما دور نمی شود و همچنان استوار به بودن در کنار ما اصرار می ورزد و برای همیشه نور را یکسان از لابه لای برگهایش به صورت ما می تاباند و زمان تنها توانسته است از سبزی اولیه اش بکاهد. به غیر از این تغییر نا محسوس او هم همچنان سیخ در کنار ما ایستاده. اما گذسته از حضور همه ما که به نوعی مجبور بودیم تا در این موقعیت باشیم وجود برادرت همیشه برای من سئوال بوده بعضی وقتها او را فضول خطاب می کنم چرا که حضور او اینجا در کنار ما هیچ ضرورتی نداشت و تنها دلیل او حس کنجکاوی بیش از حدی بود که برای شنیدن اولین حرفهای عروس و مادر شوهر از خود نشان می داد و برای اینکه خود را با جمع همسو کرده باشد او نیز درست شبیه مادرت سیخ ایستاده بود. شاید هم این نوعی عادت خانواده گی است چرا که تو هم مانند آنها ایستاده ای، سیخ.

اما هیچگاه نتوانستم دلیل رنگ عجیب آسمان را درک کنم زیرا تا قبل از اینکه آن صدا بیاید همه چیز عادی بود و بعد از أن نیز هم. اما درست در همان لحظه خاص و از همان زمانی که میل حرکت در من نابود شد تا به حال آسمان هیچ تغییری نکرده است و همچنان نقره ای می تابد.

اسمان نقره ای و دیوار و تو. همه چیز ثابت مانده جز من. و من نیز ثابتم تا زمانی که هنوز دیوار ها فرو نریخته و نسوخته اند. کم کم زردی به سراغ اسمان نقره ای ما نیز می اید و رنگ کهنگی همه چیز را می پوشاند حتی سبزی این درخت که معلوم نیست بعد از ما چه بر سرش آورده اند. تو نیز هنوز سیخ ایستاده ای ولی اینبار با چشمان بسته به کجا خیره ای. نمی دانم. عادت سیخ ایستادن را بعد از ان روز هم حفظ کرده اید خانواده ای که هنوز هم سیخ ایستاده ولی اینبار روی خط افق. تنها من مانده ام با اسمان نقره ای و درخت رنگ پریده در کنار تو که هنوز هم ایستاده ای ولی روی خط افق، سیخ!          

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳

 

ای نا تمام!

وقتی برای بافتن وقت نيست

وقتی برای دانستن خواستن

وقتی برای خواستن دانستن

 

رويايی

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳

 

باز هم مشغول نوشتن بود وقتی تلفن زنگ زد متوجه نشد و بی توجه به نوشتن ادامه داد غافل از اینکه از بیمارستان تماس می گرفتند تا خبر مرگش را از بیمارستان اعلام کنند. مرگ بر اثر بی توجهی.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳

 

نصف تو در سایه ی دیوارهای پیچ در پیچ، کوچه های نصف شده

جا مانده .

و نصف دیگرت را باد برده تا هزار توی ناپیدای تاریخ

جایی که کلاغ در قفس می خواند.

 

تمام تباهی تو از من و نگاه، پُر بود

من!

منی که

تو ، کلاغ ، نصف، دیوار، من را نمی شناسم.

و گناه بزرگتر در بود که در بود تو، من را هم در بود.

و بزرگتر کلاغ نصف، که سر در قفس مانده بود

و من نبودم تا داد بزنم

های، تو

 قفس جای من نیست!

 

کلاغ، پر

من، پر

قفس، پُر

تو، نصف.

 

                                                                                 20/10/83

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳

 

آدم هر چه می داند از کلملت است.برای همين است که من اينقدر عمر کرده ام. اسمم اتو است. از هر دو طرف که بخوانی اش يکی ست.نه از جايی شروع می شوم نه تمام. اين است که دو دفعه عمر می کنم دو برابر هر کس ديگری.

پل استر( کشور آخرين ها)

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳

 

نگاه کن

دوباره پرتقال و خیار بی تو می رویند

دوباره باغچه پشت حیاط مخفیگاه استخوان های سگ سفید هنوز تو

و من هر روز

برای اثبات دوستی ام،  خاک باغچه را در پی استخوانهايت می کاوم.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳

 

امروز يه کاست گوش دادم از حسين پناهی واقعا شاهکاره موزيکش تکه فقط می تونم بگم يا حسين خيلی خوشبخت بود بود که توی اين دوره از زندگيش مرد. يا خيلی با جرئت بود که خودش قبل از اينکه باهاش خداحافظی بکنن گفت: خداحافظ.

سلام/خداحافظ

يعنی تو کجايی عشق بی عاشق من.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳

 

دخترانی که در جستجوی

عشق بزرگ

عشق وحشتناک ايد

چه بر سرتان آمده؟

 

                                              «پابلو نرودا»

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳

 

دستهای آلوده  ژان پل سارتر ترجمه جلال آل احمد

نمایشنامه دستهای آلوده به نظر من کار قابل احتراميه البته سال قبل این کتاب و خوندم ولی خوب به خوندنش می ارزید اگه حمل بر بی احترامی نباشه توصیه می کنم شما هم این کتاب و بخونید.

از تهوع سارتر فقط مقدمه اش و خوندم ولی حتما باید تا چند وقت دیگه تمومش کنم .

یه چیز دیگه هم باید بگم این کتاب جزو اون دسته کتابهایه که اگه شروع کنی تا آخرش می خونی پس توصیه می کنم که حتما زمانی شروع به خوندن این کتاب بکنید که حداقل دو سه ساعت وقت داشته باشید.

 

راستی باید یه خبر هم بهتون بدم نشریه فلسفی هبوط بعد از یک سال روز دوشنبه 16 آذر به دست علاقمندان رسید این نشریه در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه آزاد واحد تهران شمال به چاپ میرسه . به نظر من گذشته از محتوا باعث ایجاد انگیزه بین تمام بچه های یه دانشگاه مرده شده و حالا باید منتظر 4 تا نشری دیگه هم باشیم.

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳

 

کتاب زندگی در پيش رو نوشته رومن گاری ترجمه ليلی گلستانی انتشارات بازتاب نگار.

اين کتاب و چند روز پيش تموم کردم واقعا محشر بود پيشنهاد می کنم شما هم اگه تونستيد بخونيد.

اين کتاب داستان زندگی پسر بچه ای که مادرش ج.. بوده و به خاطر قانون فرانسه (زنايی که خودشون خرجشون و در ميارن نمی تونن بچه هاشون و نگه دارن) بچه پيش رزا خانم می مونه و اتفاقات جالبی تا زمانی که رزا خانم زنده است برای يچه می افته که بهتره خودتون بخونيد البته زبان رک و نيش دار رومن گاری رنگ خاصی به اين کتاب داده و انصافا ترجمه اين کلمات به فارسی هم به خوبی انجام شده.

در مورده اين کتاب حرف زياده اما بهتره خودتون بخونيد اگه خونديد نظرتون و برای من بنويسيد.

ممنون.

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳

 


که‌باورخواهدکرد تورادیده ؟ چه‌هنگام ؟
ای‌درد گرگ‌ومیش چراغان‌شده !
چون‌صبحگاهان بی‌تو به‌موج‌افتد
دوصدا طنین‌افکن‌خواهدشد : ساعت و باد .

سر ظریفت‌را
هذیان سنبل‌الطیب زیره‌رنگ درانباشته .
ای‌انسان! ای‌محنت! ای‌عذاب‌دوزخی! ای‌اذکار!
بازآی! به‌صورت‌ماه، درهیاءت قلب عدم بازآی!

بازآ! درقالب‌ماه‌و در پیکر دست‌من بازآ
سیبت‌را به‌تنداب خواهم‌افکند
تا ماهیان سرخ بهار به‌هراس‌افتند .

وتو درآن‌فراز، بسی‌دور، سبزولرزان ،
ازیادببر! جهان‌بیهده‌را ازیاد ببر
دوست‌من، ای ژوکوند ظریف!

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳

 

از تو که می گویم سکوت می آید

و آنزمان که می گویم از تو نخواهم گفت

آنچه که می گویم تو نیستی

گفتنم از تو نخواهد بود

اینجا، واژه تو را نمی یابد

اینها که می شنوی هیچکدام حتی یادی از تو نیست

از این پس هرچه خواهی شنید من پیش تر می دانستم

و هر چه که من می دانم تو نخواهی شنید

اینجا از گفتن بی معنی تر نخواهی یافت

شنیدن که دیگر معنی ندارد که بی معنی تر باشد

هر چه می خواهم بگویم و هر آنچه را که تو می خواهی بشنوی

در سیاه چاله چشمهایت محبوس است.

 

 

 

  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳

امروز

 ساز یکی نور سرد یخزده ، واکنون
درگریز زير صخره‌های کبود آسمان
آوازی بی‌حنجره ، آوازی نرمانرم برخاموشی
آوازی هماره درکار بی‌آن‌که فراگوش‌آید هیچ .

خاطره‌ات برفی‌ست
فروشده درشکوه نامتناهی‌ی جانی‌سپید .
رخسارت، بی‌وقفه، یکی‌سوخته‌گی‌ست
دل‌ات کبوترکی رها .

در اوج هوا همی‌خواند، ازبند رسته
نغمه‌ی شفقت‌و شفقی را
درد یاس و نور لبالب را .

بااین‌همه ، ما دراین حضیض ، شباروز
در چارراه‌های رنج
نیم‌تاجی ازاندوه پیش‌کش تو همی‌کنیم .                         
لورکا

و شايد بتوان امروز در اين خاطره برفی آنچه را که تو بودي، فهميد. 



  
نویسنده : الف، ح ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳